تبليغاتX
نگارستان
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من
کوه هایی چه بلند. گل هایی چه قشنگ. خدایی چه مهربان 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 2:2  توسط نگار نوجوان  | 

خوب است.
فاجعه خوب است.
وقتی صبح، چشم که باز می کنم اولین چیزی باشد که به یادم بیاید.
فاجعه خوب است که تو را از میدان به در کرده است
و من امروز موقع رکاب زدن حتی یکی از آهنگ های توی گوشی ام را
هم به یاد تو گوش ندادم.
حتی آهنگی که هدیه ی خودت بود.
فاجعه خوب است. که جای تو را در ذهن من گرفته است.
و یادم آورده  که هنوز همان نگار نوجوانی هستم که نه فقط با عقلش
که با تمام دلش کلیشه های مزخرف جنسیتی را پس می زند.
همان زنی هستم که در بچگی آرزو داشتم باشم و خیال می کردم که
محال است بتوانم. امروز من همان زنم. همین برای احساس خوشبختی
کافی است.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 15:11  توسط نگار نوجوان  | 

دیگر پرستویی نمی آید

        گنجشک ها از شاخه می افتند

            حس می کنم دنیا پر از سنگ است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:2  توسط نگار نوجوان  | 

من یادم آمده که گاهی هم اجازه دارم که حالم بد باشد و امشب می روم
شعرهای سال های قبلم را بخوانم تا اگر لازم بود کمی هم گریه کنم.

من یادم آمده که برای بعضی ها نباید شعر فرستاد و نباید دوستشان داشت
و صدایشان را و نوایشان را، هرقدر هم زیبا باشد.

من یادم آمده که هیچ اشکالی ندارد صبح زود دوش بگیرم  فقط به این خاطر
که توی خانه ی ما رسم نیست کسی شش صبح برود دوش بگیرد.

من تمرینم را انجام نداده ام و فردا می روم چجا و بگذار  جلسه ی بعد باز هم
گند بزنم و نلیا خانم حرص بخورد  و اشک  جمع بشود توی حوض چشم هایم.

ما به دنیا آمده ایم که سهممان از زندگی را زندگی کنیم.
حتی اگر سهم من از زندگی استاد عصبانی ای مثل نلیا و  دست هایی لاغر و
ضعیف باشد. حتی اگر سهمم فقط سکوت و رنج باشد.
حتی اگر تا بیایم دهان باز کنم و احساسم را نسبت به چهارگاه بهت بگم یکهو
بگذاری بروی و حرفم را با بغض قورت بدهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:48  توسط نگار نوجوان  | 

می گه: استادش رو دعوت کرد خونشون.
استاده هم بلند شد از قائم شهر آمد. با زن و زنبیل!
می گم: زن و زنبیل!؟
می گه: آره! باور نمی کنی از مینا بپرس.

به مینا می گم: مامانت می گه با زن و زنبیل!
می گه: آره، دقیقاً با زن و زنبیل. و ریسه می ره.


توضیحیه : آهنگی که گذاشتم زرد ملیجه به نوازندگی استاد لطفی است.
ببخشید که نمی شود صدا را قطع کرد. آن جوری قالب وبلاگ به هم می ریزه.
اگر صفحه رو مینیمایز کنید صدا قطع میشه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:31  توسط نگار نوجوان  | 

"چرا گریه می کنی؟"
دلم می خواست کسی می پرسید...

رنج آن روزهای مرا نفهمیدی. نخواستی. و نمی توانستی.
من هم سکوت کردم.  نخواستم بگویم.   و نمی توانستم.
نه مثل خاطرات تلخ همیشه بود که زمان شیرینش می کند
نه مثل عفو هایی که لذتش در انتقام نیست
کام من هنوز تلخ است.
فقط  دلم خوش است به چیزهایی که از رهگذر آن همه رنج و  تلخی
یاد گرفتم. غم بود و کم نبود. حتی به خاطرش، از تو در دلم متشکرم.

امشب دلم از شیشه و اندوهت از سنگ است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:41  توسط نگار نوجوان  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 3:23  توسط نگار نوجوان  | 

اسلام آباد یک شهرک است در حاشیه گرگان که فشرده ای از فقر و بدبختی
و اعتیاد است. یک بار با دوستان فمینیستم به دیدن زنان آنجا رفتیم. بیشتر
آن ها کارگر کوره آجرپزی بودند. (و بگم که برای کار مساوی کمتر از نصف مردها
حقوق می گرفتند).  شرایط کارشان هم بسیار نامساعد مثلاً بچه یک ماهه را
مادر مجبور است بیاورد با خودش سرکار و ...
امشب زنگ زدم به سپیده دوست فمینیست مهربانم که فیزیوتراپ هم هست.
شنیدم که صدایش لبریز شادی است. گفت که زهرا، یکی از دختران کارگر کوره
آجرپزی رتبه ی ۴۰۰۰ آورده و از من خواست که برای انتخاب رشته کمکش کنم.
پدر دخترک جانباز هم بوده اما چون ثبت نشده بود نتوانسته بود از سهمیه
استفاده کنه.
آن قدر شاد شده بودم که اگر خودم رتبه تک رقمی آورده بودم اینقدر شاد نبودم.
آمدم این را بنویسم که شما هم شریک شادی من بشید و بعد برم بخوابم که
صبح برای انتخاب رشته بروم کمک زهرا.

من می شنوم رنگ صدا را آبی
آهنگ تر ترانه ها را آبی
در موج بنفش عطر گل می بینم
موسیقی لبخند خدا را آبی

(قیصر امین پور)
آبی. کار هدا حدادی جون !
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:29  توسط نگار نوجوان  | 

خداوند تبارک و تعالی می فرماید که دو حالت خیلی خنده داره! یکی وقتی اون می خواد
اتفاقی بیفته و آدم ها خودشون رو به آب و آتش می زنن که اون اتفاقه نیفته، یکی هم
وقتی که اون  می خواد که اتفاقی نیفته و آدم ها تبر-تیشه می زنن که اتفاقه بیفته!
حالا هم حتماً نشسته اون بالا و داره به من می خنده.
Nevermind خدا جون!

درازنو کوه محبوب من

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 21:58  توسط نگار نوجوان  | 

پ.ب می فرمود که آدم اگه یه مدت طولانی حرف نزنه و به قول مام بزرگ سکوتی اختیار کنه
بعد از یه مدت تهی می شه حرف پ.ب درسته (یعنی به من ثابت شده درست بودنش) ولی
فکر می کنم آدم خیلی وقت ها هم با حرف زدن تهی میشه و این تهی شدن که با حرف زدنه
خیلی بدتر از اون تهی شدنیه که با سکوته. یه جورایی یه تعادلی باید باشه که توی این تعادل!!
کفه ی سکوت باید سنگین تر باشه.
بعضی وقتا یواشکی می رم حیاط پ.ب . اونجا خالی و تقریباً متروکه دوست ندارم این واژه رو بکار
ببرم اما هست. پراز مرگ و سکوته.
فکر می کنم عموجان و پ.ب و بقیه پیر ها با مرگشون زندگی رو بردن. ما زندگی نمی کنیم.
اونا بودن که زندگی می کردن.
شایدم به قول توماسینو اونا ذخیره زندگیو تموم کردن.
عشق و اصالت و چیز های ناب رو.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:52  توسط نگار نوجوان  | 

توی سایت مرجع متخصصین اغلب بحث های بی ربط و غیر تخصصی راه میفته
یکی ش هم این بحث بود که: به نظر شما بهترین شغل برای زن ها چیه!
به جز تعداد معدودی از مرد ها که افه ی روشنفکری آمده بودند (  بدبین نباشیم
شاید واقعاً هم همچون عقیده ای داشتند) وگفته بودند که همه چی خوبه اکثریت
قریب به اتفاق آقایان شغل خانه داری با عنواین: برازنده، شغلی که طبیعت بر عهده
این قشر از جامعه گذاشته، مقدس و ... را پیشنهاد داده بودند. بخونید جالبه :
(البته خاطرنشان کنم که خیلی از زن ها هم کم و بیش هم عقیده بودن با آقایان
منتها با غلظت کمتر!)

علیرضا خیراللهی: به نظر من براي خانم هيچ شغلي برازنده تر از خانه داري و همسرداري نيست .

اسماعیل گلزاری: بچه داري و شوهرداري كه كلا به خانه داري معروف است بهترين شغلي است كه طبيعت بر عهده اين قشر از جامعه قرار داده است

روح الله رستمی: به نظر من بهترين شغل براي خانوما معلمي
هرچند بعضي ها ميگن خانوما بايد تو خونه بمونن و بچه داري كنن و بچه تربيت كنن
اينم يه جور تربيت بچه است؟


فرهنگ شهبازی: به نطر من بهترين شغل براي خانم ها معلمي است .
زيرا هم محيط مناسبي دارد و هم با روحيات خانم ها سازگار تر است


کیان اسلامی : به نظر من بهترين کار اينه که تو خونه بمونن و به خونه داري و بچه داريشون برسن.اين نظره منه که از اول خلقت وجود داشته و تا آخر دنيا هم هست و هميشه هم طرفداران پرو پا قرص خودشو داره

فرزاد حسین پناهی :
: خانه‌داري بهترين شغل براي خانمهاست . البته مسلماً جامعه به زنان شاغل در زمينه هاي مختلف نيازداره ، اما كاش فقط اونايي كه توانايشو دارن برن ، متاسفانه امروزه دانشگاه رفتن براي بسياري از خانمها تبديل به يك عقده شده و خانمهايي هستند كه با وجود اينكه علاقه واستعداد رفتن به دانشگاه رو ندارن ، اما به هر قيمتي كه شده سعي مي كنن برن . من مواردي رو ديدم كه با شكست توي زندگيشون مواجه شدن و بهترين فرصت ازدواجشون رو از دست دادن و هنوزم مجردن .
سیده سمانه کریمی: بهترين شغل واسه خانم همون خانه داري و تربيت سالم محيط خانواده است -اما در شغلهاي اشاره شده استاد دانشگاه يا معلمي بهترين شفل واسه يه خانم هست

سید محمد مالک: بچه داري از طريق IT، بعد از آن استاد دانشگاه.

خسرو دیندارلو: همسر داري وبچه داري

امیرحسین زنوز:








محمد کرک زن: سلام به نظر من بهترين شغل براي خانمها اجماع همه تخصصهاست يعني خانه داري که البته بيشتر آقايون هم از همين شغل خوششان مي آيد موفق باشي

مرتضی: استاد دانشگاه
البته دلبري و ياري كردن يك مرد بهترين كار هست
moalemi az hamash behtare
3mahe tabeston ke tatilan
zemestona barf miad bazam tatilan
1nafar mimire tatilan
allanam mashallah baraye zayeman 6 mah tatili daran
bebakhshid shoma 1 dokhtare moalem sorag nadarin man payeam
nokaresham hastam




یدالله پزشک پور: ولي به نظر من حضور هرچه بيشتر يک خانم در خونه نظم خوبي به خونه ميده چون مديريت داخلي يک خونه بيشتر با خانمهاست.
در نتيجه شغلي که زياد وقت خانمها را نگيره در الويت است

مهدی پرمهر یابنده:
1. شغل نخست دست و مچ رو برا آشپزي تحليل مي بره!!!!!
2. بعديش مغز و مخ رو!!!!
3. روي آدم به مسائل نبايدي آشنا ميشه!!!
4. وقت نميمونه وقتي مزه پول و بچشه!!
5. حتم ميخواد متخصص بشه و مرد بايد لباس بچه رو ...!
اينا واقعيت جامعه ماست خانم.
ما ازدواج ميکنيم برا 4 تا نياز!
1. مال 2. جسم 3. جنس و 4. فکر، حالا اينا چي دارن اگر ...


حسینعلی نورا: آموزشي با توجه به اينكه فراقت و انعطاف كاري و زماني بيشتري دارد و لطمه به زندگي وهمسرداري وبچه داري خانمها كمتر وارد مي كند
بيشتر آموزشي


شما هم خجالت نکشید! بگید نظرتون رو، اضافه می کنم به این فهرست.




+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:34  توسط نگار نوجوان  | 

اندوه عمیقی داشتم موقع برگشتن از زیارت *.
هوا ابری شده بود و کوه حسابی دیدنی بود. هوای گریه ی همایون
پخش می شد و تا برسم دم ماشین سلانه علیزاده شروع شد.
من به شدت اندوهگین بودم اما خوش و خندان با خاله جان خداحافظی
کردم و حتی یادم نرفت که چهار تا نان تازه ی محلی بخرم.
جنگ تازه ای در پیش دارم. از آن جنگ هایی که حاصلش فقط ویرانی
است و ویرانی. یا ویرانی من.یا ویرانی نگار.
و هنوز نمی دانم که طرفدار کدام یکی هستم.

*: منظورم روستای زیارت در جنوب گرگانه

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 21:24  توسط نگار نوجوان  | 

دوست ندارم بروم
دوری از خانه را دوست ندارم. جاهای گرمسیری را هم.
بهش می گم: ولی من شنبه کلاس دارم!!
میگه خب حالا یه جلسه نرو!
میگم آخه نمیشه این هفته هم که تعطیل بود!
میگه حالا کلاس چیز نیس که! کلاس درس نیس که مهم باشه!
و من نمی گم که این کلاس برای من از هر کلاس درسی مهم تره
و در واقع کلاس های درسی هیچ وقت برام مهم نبودن.
و یادم میاد که یک سال من رو با خودشون نبردن نگارمن چون من
کلاس کامپیوتر می رفتم و از نظر اون کلاس کامپیوتر مهم بود!
حالا مجبورم دو هفته ی طلایی رو جایی و با آدم هایی بگذرونم که
دوس ندارم. فقط به این خاطر که اگر نرم اون اوقاتش تلخ می شه!
امیدم به اینه که شاید این سفر ناخواسته هم مثل آن سفر ناخواسته ی
سه سال پیش پر از معجزه باشه.
هشتم مرداد هم سالگرد دوستی من و مارمیه. دوستی ای که این روز ها
شده یه رابطه ی نیم بندِ اس ام اسی.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:57  توسط نگار نوجوان  | 


آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هر یک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان می شوند

آره مادر جان زندگی همینه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:26  توسط نگار نوجوان  | 


تکیه داده بودم به در شیشه ای نانوایی و عرقریزی شاطر را تماشا می کردم
و در عین حال به او فکر می کردم که چرا ناگهان همه لبخند و محبتش با من
به بی تفاوتی و بی حوصلگی - و در بدبینانه ترین حالت بیزاری- تبدیل شده
و همچنان که نانوا نان های گرد و داغ را روی هم می چید، اندوه من انبوه تر
می شد.(می دانید که اندوه از دست دادن دوست خوب چه سنگین است؟!)
و یک لحظه، شاید همان لحظه که همکار شاطر پنجه هایش را به خمیر نان
فرو می کرد، ناگهان فهمیدم که باید همان طور که نادر به هلیا می گفت
به زندگی بیندیشم با میدانگاهی پهناور و نامحدود .
من عادت دارم چیز ها را هی کشف کنم. بعد گم کنم. بعد دوباره کشف کنم.
و هر بار از کشف خودم شادمان شوم.
روستای بالاچلی (چلی علیا)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 17:32  توسط نگار نوجوان  | 


 برق انداخته ای دل ام را
از تازگی دیدار
دیگر چه می خواهم ؟
جز نورباران یاد تو هیچ
شب ستاره باران. اثر ون گوگ

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:50  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->