تبليغاتX
نگارستان
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من
گوش های پر از
حرف های بیهوده ام را
پر می کنم از صدای گنجشکان
چشم های پر از
رنگ های تیره ام را
پر می کنم از آبی شفاف آسمان
خسته ام از راه های دراز پر بن بست
از بیراهه ای می روم که در انتهای آن
دریاچه ایست
با آسمان آبی یکدست

قدسی قاضی نور

این روز ها به شدت به حسی که در این شعر است نیاز دارم
نیاز دارم که گوش های پر از حرف های بیهوده ام را پر کنم از
صدای گنجشکان. و چشم های پر از رنگ های تیره ام را ...
اما نمی شود. حسش باید باشد که نیست. یک چیز هولناکی
هست که روی هر حس خوبی سایه می اندازد. نمی دانم
چیست. فقط در انتظار معجزه ام. کاملاً منفعلانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:15  توسط نگار نوجوان  | 

یک توضیح بدم در مورد مطالب دو پست اخیر
من به هیچ وجه نگفتم که از این آدم ها بدم میاد
فقط گفتم که روی اعصابم هستند
روی اعصاب من بودنشون هم تقصیر اونا نیست
اونا آدمای طبیعی و نرمالی هستند
منم که غیر طبیعی ام
و توقعات غیر عادی از ملت دارم
نتیجه غیر طبیعی بودن هم رنج کشیدنه
حرفی هم ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:4  توسط نگار نوجوان  | 

دختر هایی که خیال می کنند مرد ها حمال شان هستند و غیر از کیف دستی
خودشان حاضر نیستند چیزی را حمل کنند روی اعصابم هستند.
دختر هایی که خیال می کنند مرد ها همه چیز را می دانند و مرجع همه سوال
هایشان معمولاً یک مرد است روی اعصابم هستند.
دختر هایی که از هر واقعه کوچک و بی اهمیتی که در ارتباط با پسر ها برایشان
پیش می آید یک رمان عاشقانه زرد می سازند و تحویلت می دهند روی اعصابم
هستند.
دختر هایی که انتظار دارند همیشه مرد ها بروند کنار و راه را برایشان باز کنند
روی اعصابم هستند.
دختر هایی که یکسره درباره پسر ها پچ پچ می کنند روی اعصابم هستند.
دختر هایی که مطلبی را می دانند اما وقتی استاد درباره اش سوال می کند
جواب نمی دهند روی اعصابم هستند.
دختر هایی که در برابر پسر ها خودشان را می زنند به خنگی و اطلاعات پیش
پا افتاده ی پسر ها را بزرگ و جالب نشان می دهند روی اعصابم هستند.
دختر هایی که تنها علت ارتباطشان با سایر دختر ها این است که درباره پسرها
گفتگو کنند روی اعصابم هستند.
دختر هایی که خیال می کنند پدرشان قهرمان و برادرشان آدمی کاردرست و
همه چیزدان است روی اعصابم هستند.
دختر هایی که هر جا می خواهند بروند دست یکی را می گیرند و دنبال خودشان
می کشانند روی اعصابم هستند.
دختر های وبلاگ نویسی که فکر می کنند شرح و توصیف مراحل آرایش کردنشان
یعنی اینکه خیلی دارند زنانه می نویسند روی اعصابم هستند.
(نسبت این پست به پست قبلی مثل نسبت سوزن به جوالدوز است)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 18:49  توسط نگار نوجوان  | 

پسر هایی که فکر می کنند همه چیز را می دانند و در مواجهه با یک دختر حس
می کنند باید نقش راهنما را باز کنند روی اعصابم هستند.
پسر هایی که می روند از دختری حمایت کنند و آن قدر دختره را ضعیف و مظلوم
و بی پناه جلوه می دهند که گند می زنند به شخصیت و عزت نفس طرف ایضاً
روی اعصابم هستند.
پسر هایی که با آن ادبیات مزخرف پسرانه - که یک دیکشنری از واژه های جنسی
رکیک است- با هم حرف می زنند روی اعصابم هستند.
پسر هایی که می دانند ادبیاتشان زنان را به طور ضمنی تحقیر می کند و میگویند
همینه که هست و باید بهش عادت کنی روی اعصابم هستند.
پسر هایی که افتخار می کنند بگویند با دختر های زیادی پریده اند روی اعصابم اند.
پسر هایی که یک معاشرت ساده با هر دختری را به کارنامه پریدن هایشان اضافه
می کنند روی اعصابم هستند.
پسر هایی که لاف می زنند که حال استاد را گرفته اند یا به زودی خواهند گرفت یا
اگر بخواهند می توانند بگیرند، روی اعصابم هستند.
برای حفظ سلامت اعصابم غیر از اجتناب از معاشرت با پسرها، راه ساده تر و مدنی
تری به ذهنم نمی رسد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:1  توسط نگار نوجوان  | 

تبر گرفته بود دستش. داشت شاخه درختو خیلی محترمانه می شکست.
داد زدم. فریاد زدم! هوی آقا! چرا درخت رو میشکنی! بعد از چندی داد زدن
و خراشیده شدن گلوی ما آقا برگشت و نیم نگاهی به ما انداخت و کارش
را از سر گرفت. در ادامه من باز هم فریاد زدم که فایده نداشت.
مسافر بودند. می رفتند مشهد احتمالاً یا از مشهد برمی گشتند (بیشتر
مسافرهایی که در گرگان دیده می شن مسافر مشهد هستن و اینجا توقف
می کنن برای استراحت و غیره).
آقا شاخه درخت نازنین را شکست. برد گذاشت توی آتشی که گفته اند این
روز ها نباید در جنگل های شهر ما روشن شود. چون هوا خشک و گرم شده.
بعد خانمش امد آب ریخت روی دستش. آقا وضو گرفت. ایستاد به نماز.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 16:4  توسط نگار نوجوان  | 

مصداق فروختن دنیا به آخرت اینه که حاضر نشی یه ماه بری
توی اون شهر کوفتی ریاضی۲ لعنتی رو برداری و پاس کنی
عوضش ارتعاشاتت عقب بیفته (حساب کن که حداقل یه بار
هم باید این درسو بیفتی) و نه ترمه بشی و یه ترم اضافه تر
توی اون ک.ت.ج آباد سر کنی.
*
دیشب نیما می گفت هیچ می دونی تو الآن رقیب منی؟
گفتم چطور؟ گفت آخه تا بیست و چند ساعت دیگه انتخاب
واحد شروع میشه.
*
دانشگاه با شصت و هشتی ها ... (هوع ع ع). اولین ۶۸ ای
که شناختم پسر خالم که عمران اونجا قبول شده. مشت
هم نمونه خروار. 
*
سر پیری ریاضی۲ .  وقتی حتّی هشتاد و پنجیا هم ریاضی۲
شده جزو خاطراتشون.
*
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 21:29  توسط نگار نوجوان  | 

این روز ها گرمای عشقی را تجربه می کنم که به قول نادر ابراهیمی ضرورت است.
عشق به زادگاهم. شهری که مادرانم ریشه دارند در خاکش.
تا چند سال پیش وطن پرستی به نظرم خنده دار بود. دنیا وطنم بود و آسمان همه
جا را یکرنگ می دانستم.
حالا می دانم که آبی آسمان در هیچ شهر دیگری اینگونه نیست که الآن بالای سر
من هست.
این روز ها در خیابان ها کوچه های شهر که راه می روم هوا را عاشقانه استنشاق
می کنم، گام هایم را با مهربانی روی زمین بر می دارم، به درختها عاشقانه نگاه
می کنم و نوازششان می کنم. به مردم لبخند می زنم (مردمی که هرچند ریشه
ندارند در این شهر اما رنگ و بوی خاکش را گرفته اند).
این روز ها وقتی سوار تاکسی می شوم صادقانه به راننده سلام می کنم و خسته
نباشید می گم.
به کوه های شاهوار (که حقیقتاً شاهوار اند) که نگاه می کنم هزار چشمه ی زلال
در دلم می جوشد. هزار پرنده روی شاخه های ذهنم یکصدا آواز می خوانند.
این روز ها گرمای عشقی را تجربه می کنم که ضرورت است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:27  توسط نگار نوجوان  | 

من و مینا خوشحالیم که دکتر رنجبر از خارجه برگشته و سیالات
1و2 را خودش ارائه می کند. اما این خوشحالی محدود است به
ما دو نفر که از دکتر دومیری دل خوشی نداریم. حرف های ک.ت.ج
و زن-ستیز و مسخره کردن و تحقیر دختر ها بماند، نصف وقت
کلاس (بلکه بیشتر) را به حرف های نامربوط و شوخی های سطح
پایین می گذارند و حضور در کلاسش چندان مفید نیست.
گیتا دوست 82 ای ام می گفت که هر درسی با این استاد برداشتی
فاتحه اش را بخوان. البته به لحاظ فهم مطلب وگرنه از نظر نمره
دادن خیلی خوبه و وجبی نمره می ده.
بر عکس دکتر رنجبر که هرچند خیلی سخت نمره می ده و خیلی
ها از درسی که با او برمیدارند نمره ی سالم به در نمی برند در
عوض مطالب را خوب ارائه می کنه و منظم و جدیه.
حالا غیر از ما دو نفر که خوشحالیم همه عزا گرفته اند از بازگشت
دکتر رنجبر و بقول سیّد(همکلاسیم) می گویند : « به فنا رفتیم!» .
*
همین سناریو در مورد درس طراحی اجزاء هم اجرا می شه.
دکتر حجتی واقعاً استاد خوبیه از نظر فهماندن مطلب به بچه ها
اما امتحاناتش هم مثل تدریسش کیفیت بالایی داره و در مقابل
استاد دیگه ی همین درس هرچند معمولی درس میده اما بهتر نمره
می ده و بخاطر همین از اقبال عمومی دانشجو ها برخورداره!
*
وقتی به بچه ها می گم بهتره با استادی واحد برداریم که بهتر
ازش یاد می گیریم انگار جوک گفته باشم! خیلی هایشان هم
می گویند که نظر من درسته اما در پایان تحصیل معدل هست
که به کار تو میاد نه اینکه مثلاً چقدر درس ها رو خوب فهمیدی.
شاید هم بخاطر اینکه این تئوری ها که ما می خوانیم اصولاً
به درد صنعت مملکتمان نمی خوره.
خلاصه جو، جوّ غم انگیز واحد پاس کردن و نمره گرفتن و زودتر مدرک
گرفتن و خلاص شدنه.
*
بیشتر بخاطر همین هاست که این روز ها حال خوشی ندارم و از
فکر برگشتن به آن محیط و شروع ترم تحصیلی جدید هیچ دلم
شاد نمی شود بلکه غمگین هم می شوم و شور و شوقی در دلم ندارم.
برعکس همه سال های بچگی که عیدم به جای اول فروردین اول مهر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 16:11  توسط نگار نوجوان  | 

می خواستم بگم :
دیگه برام مهم نیس هرچقدر دلت خواست کلمه های انگلیسی بپرون
وسط حرفات. به چای بگو T، به شیرینی بگو کوکی.
مهم نیس که جمله هات رو چجوری می گی. هرچقدر دوس داری غلط-
غلوط حرف بزن. به درد دل بگو درد و دل.
مهم نیس که کم غذا می خوری. اصلاً دوس نداری نخور. به من چه.
مهم نیس که با پسرا حرف نمی زنی. مهم نیس که سلام هم نمی کنی
بهشون. خودت می دونی.
حتی اگه بری زن اون پسره ی خل و چل هم بشی دیگه برام فرقی نداره
خودت عقل داری. به من چه.
می خواستم بگم که دیگه به من نگو پیشی. خودت رو لوس نکن که اصلاً
حوصله این مسخره بازیاتو ندارم.
می خواستم بگم که از این به بعد تنهایی می رم دوچ سواری. و از اینکه
کلید دوچرخمو گم کردی حسابی از دستت کفری ام.
اما عصر که شد زنگ زدم بهت. به جای همه اینا گفتم میای بریم دوچ سواری؟
و ما باز هم یک ساعت تمام اون سربالایی نفس گیر رو با هم رکاب زدیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:39  توسط نگار نوجوان  | 

حالا توی این گیر و دار دوچرخه و گریه و خودکشی، آبرویمان هم جلوی
یک دوست خیلی نازنینی می رود و باید غصه ی آبروی رفته را هم نوش
جان کنیم. آن هم بخاطر اتفاقی که احتمالش یک در میلیون بوده!
حالا اگر خودم رو می کشتم اتفاقه با احتمال نود درصد هم که بود نمی ـ
افتاد ها !
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:53  توسط نگار نوجوان  | 

آخرین چیزی که به فکرم رسید
این بود که برم تهران
جلوی فرماندهی نیروی انتظامی
خودمو آتیش بزنم

هرچند اونم مهم نیس
شاید خبرش یکم بپیچه و ملت یکم توی بحثای سیاسیشون
سوژه پیدا کنن واسه فحش دادن.
اما بی تفاوتی مردم بیشتر از اونه که ...
راستی، واسه خودسوزی هم باید کارت سوخت داشت؟
یا بنزین رایگان می دن ؟
آخه من از دار دنیا دو تا دوچرخه دارم فقط ، که اونام کارت سوخت
نداشتن.

پی نویس : یادت هست؟ شعری که برای دوچرخه گفته بودم
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:28  توسط نگار نوجوان  | 


همه
 
  لرزش ِ دست و دل‌ام
 
  از آن بود
که عشق
 
  پناهي گردد،

پروازی نه
گريزگاهي گردد.


آی عشق آی عشق
چهره‌ی آبي‌ات پيدا نيست

شاملو
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:31  توسط نگار نوجوان  | 


    هاه

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:24  توسط نگار نوجوان  | 

آمدی
بی هوا
من به تو آویختم

پر زدی
گم شدی
باز فرو ریختم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:5  توسط نگار نوجوان  | 


آن وقت ها که ما دبیرستانی بودیم خیلی با اینهایی که الآن دبیرستانی
هستند حال و هوایمان فرق داشت.
یادمه این آهنگ رو خیلی دوست داشتم. امشب بعد از سال ها بطور
اتفاقی دوباره گوش دادمش. رفتم توی حال و هوای اون روز ها و عشق
های نوجوانانه ام که چقدر عشق های خوب و ساده و بی درد و رنجی
بودند. چقدر عشق های اصیل و عمیقی بودند. چقدر ناب بودند.

کس ندارد خبر از راز نهان من و تو
تا بود باد صبا نامه رسان من و تو
گر چه شد سوز دل آرام جان من و تو
مي زند شعله ها بر آشيان من و تو

...

آرد، پیک سحر، بر من از تو خبر
تا رسد از راه نامه رسانم
نام تو باشد، ورد زبانم ...

 دختر باغ آرزو. کار نسرین خسروی
+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:36  توسط نگار نوجوان  | 

احساس رقابت، احساس حقارت است.
بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آنکه دو انگشت
بر او باشد انگشت بر می دارم. رقیب یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست .
بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود.

بار دیگر شهری که دوست می داشتم-نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:3  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->