تبليغاتX
نگارستان
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من

من زنده ام برای تماشای کوه ها
می خواهم عشق را ببرم پای کوه ها !

من می روم که شعر بخوانم برای کوه
قدری نفس نفس بزنم در هوای کوه

من خسته می شوم و دلم باز، می رود
پر در می آورد و به پرواز می رود !

من خود نمی روم که مرا کوه می کشد
با دست و پای خسته و مجروح می کشد

سبز و کبود و یشمی و فیروزه فام من
رنگین کمان سنگی هر صبح و شام من!

شب ها نشسته ماه، دوباره به شانه اش
صد پولک سپید ستاره به شانه اش

بر شانه های قهوه ای اش تکیه می کنم
بر چین سبز دامنه اش گریه می کنم

تا می خزم یواش در آغوش سبز کوه
شعر من است، زمزمه در گوش سبز کوه

ای کوه! ای بلند من! ای سربلند من!
حتی به دامن ات نرسیده کمند من

انگار مادر همهء این زمین تویی
دیوار سخت و محکم این سرزمین تویی

خورشید در شکوه تو کمرنگ می شود
در تو صدای من چه خوش آهنگ می شود

ای ساکت صبور من، ای آشنای دل
بهتر ز هر ترانه سکوتت برای دل

من عاشق شکوه تو ام "شاهوار" من
من از تو ام، صدام بزن پس: "نگار من" !

پی نویس: لازم به توضیح نیست که کوه های شاهوار در ستاره آباد واقع اند که ؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:34  توسط نگار نوجوان  | 

اون فلسفه ای که توی پست قبلی گفتم می گم رو بگم بعد برم مشقامو
بنویسم.
بله دوستان. داشتم می گفتم که توی کلاسا هیچ وقت به یه دختر نمی گن
برو تخته پاک کن بیار! یا اوور هد بیار یا مثلاً بیا کمک کن.
مثلاً یه بار پرده کرکره کلاس خراب شده بود یکی باید می رفت لب طاقچه ی
پنجره می ایستاد درستش می کرد. منم ردیف اول بودم به حضرت استاد
گفتم آقا من برم درستش کنم؟ دیدم چشمای استاد گرد شده همچین انگار
گفتم اجازه بدین وسط کلاس عربی برقصم!
یه بارم استاد گفت یکی بره اوور هد از کلاسای دیگه بیاره که من گفتم من
می رم و رفتم آوردم. باز خوبه این استاده یکم خارجکی بود و فقط خندید!

حالا حکایت چیه؟ یه عده می گن این بی احترامی به خانوماس که بفرستیمشون
پی اینجور کارا و این خرحمالی ها رو باید داد به پسرا!
که میشه بازم حکایت همون احترام کاذبی که در این دنیای بده بستان یه جایی
همچین عوضش رو ازت می گیرن که صد سال همچین احترامی نخوای از کسی.
اما اصل ماجرا از دیدگاه من چیز دیگه ایه و بر میگرده به همون نگاهی که جایگاه
زن رو پستوی خونه می دونه. منتها درجه ی امروزی ترشه. یعنی زن توی اجتماع
هم که هست باید کمترین مشارکت اجتماعی رو داشته باشه و یه گوشه در
حاشیه بشینه و مثل یک دسته گل سنگین و رنگین باشه و بیشتر از حد ضرورت
حضورش احساس نشه.
که این نگاه هم ریشه در همون sexual objectification داره به نظر من.
یعنی به دلیل همچین نگاهیه که به نظر مردم بد میاد یه دختر بره لب طاقچه
پنجره وایسه پرده کرکره رو درست کنه. اونم وقتی به تعداد کافی پسر وجود داره.
خب دیگه اینجوریاس. راهش هم فک کنم همینه که دخترا یه کاری کنن که این
نگاه از بین بره. یعنی هی برن تخته پاک کنن بیارن! هی بایستن لب طاقچه!!!!
تا عادی بشه!!
خب دیگه ما بریم سر مشقمون

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:1  توسط نگار نوجوان  | 

از این استاد مقاومت ۲ خوشم نمیاد اصلاً
تمرین ها رو ایمیل می زنه و انتظار داره براش با ایمیل جوابا رو بفرستیم
حالا یکی مثل من که کامپیوتر نداره باید تا چهارشنبه بره از توی سایت
دانشگاه یه غلطی بکنه. اونم منی که همیشه همه کارام دقیقه نوده.
یکی دو تا تمرین هم که نمی ده بی انصاف، عین این بچه دبستانی های
قدیم که یه عالمه مشق داشتن، ده دوازده تا تمرین می ده.
تا همین ترم قبل پورداد این درسو ارائه می کرد که طبق قانون طبیعت!!
نوبت من که شد این آقا تشریف آوردن.
از ادا و اطوار های استاد های تازه دکترا گرفته حالم بهم می خوره.
فقط یه نکته خوبی که داشت
جلسه ی دوم به من گفت برو یه تخته پاک کن پیدا کن بیار که توی دانشگاه
ما کار عجیبی بود. هیچ وقت دخترا رو دنبال اینجور کارا نمی فرستن. اونم
کلاسای مکانیک که نهایتاً ۶-۷ تا دختر توشه.
اون وقتا که جوون بودم و حوصله داشتم هیمشه داوطلب می شدم برای این
جور کارا.
حالا فلسفه ش چیه ان شاءالله توی پست بعدی می گم!
شاید پست بعدی همین فردا باشه! اومدیم خونه دیگه مثلاً!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:27  توسط نگار نوجوان  | 

اومدم خونه
همه چیو نفس می کشم. گلدونای مامانو، خود مامانو، آشپزخونه رو.
می شینم انگشتای دست بابا رو نگاه می کنم و بعد از این همه سال
تازه می فهمم که دستای من کپی کوچیکتر دست بابامه.
اینجا هوا خوبه. موهام وز نمیشه. وقتی می رم حموم کثیف تر نمیشم!
اینجا از پنجره کوه دیده می شه. اینجا کوه نزدیکه. اینجا میشه با خیال
راحت دوچرخه سواری کرد. میشه تا آخر شب بیرون موند. میشه با خیال
راحت بیرون غذا خورد. اینجا هوا بوی گند نمی ده. خیابونا شیب داره.
اینجا مردا زل زل به آدم نگاه نمی کنن. اینجا زن ها چپ چپ آدم نگاه
نمی کنن. اینجا پسربچه های ده ساله وقیح نیستن. اینجا راننده تاکسیا
بداخلاق نیستن. اینجا خیابونا تمیزه. مردم مهربونن. هوا تمیزه. آب تمیزه.
اینجا فقط ... کاشکی دانشگاه داشت
لعنت به روحتون که نمی ذاشتین ... اه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 18:45  توسط نگار نوجوان  | 

از مقاومت۲ و طراحی اجزا تقریباً هیچی نمی فهمم
فقط جوشکاری رو خوب یاد گرفتم که اونم نیازی به مغز نداره!
نه که مغز نداشته باشم
دارم
درگیره
مینا دوچرخه خریده (واسه بابل). امروز فرداس که حاج آقای حراست
بفهمه دخترای دوچرخه سوار قلمروش شدن دو تا و قاط بزنه
دیگه اینکه
ریاضی ۲ رو مرتب می رم سر کلاس جلو میشینم جزوه هم می نویسم
یادش بخیر ترم قبل می نشستم ردیف آخر همشهری جوان می خوندم
و آهنگ گوش می دادم و شیر پاکتی می نوشیدم.
فعلاًهم کامپیوتر ندارم
واسه همین دیر دیر می نویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:35  توسط نگار نوجوان  | 


- عمو. بچه ننه یعنی چه جور بچه ای؟

- یعنی بچه ای که از اتاقش نمی تونه دل بکنه، از کامپیوتر شخصیش، از کمدش
از دعوا با مامان و باباش، از لباساش، از عروسک خرسیش، از بشقابش، ...
آخی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:31  توسط نگار نوجوان  | 

اول مهر و قورمه سبزی و این حرفا ...
صبح کله سحر بیدار شدم. کاری نداشتم فقط چون اول مهره ساعت رو روی
هفت کوک کرده بودم. نوستالژی بازی و این اباطیل.
نرفتم بابل. همونایی که می گفتن نیا تشکیل نمیشه اس ام اس زدن که
چرا نیومدی طراحی اجزا تشکیل شد!!! شرف ندارن این ملت یه ذره.
الآن توی یک دورانی هستم که به شدت تلخی می کنم. حوصله خودمم
ندارم چه برسه به بقیه. اونم چه بقیه ای که در استان شهید پرور مازندران
در انتظارم هستن.
آستانه تحملم به شدت اومده پایین و از هر چیز با ربط و بی ربطی ناراحت
می شم. در یه حدی که اگه بروز بدم می برنم آسایشگاه روانی.
با این حال و اوضاع فردا می رم که سومین سال زندگی مشترکم رو هم
آغاز کنم. امروز هم که سالگرد اولین روز زندگی مشترکمون بود. مبارکمون
باشه لابد! بدچیزیه این سقف مشترک. حتی اگه با بهترین همراه دنیا
باشی.
به قول شاعر: عشق آسان نمود اول و اینطور چیزا.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:25  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->