+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:34  توسط نگار نوجوان
|
اون فلسفه ای که توی پست قبلی گفتم می گم رو بگم بعد برم مشقامو
بنویسم.
بله دوستان. داشتم می گفتم که توی کلاسا هیچ وقت به یه دختر نمی گن
برو تخته پاک کن بیار! یا اوور هد بیار یا مثلاً بیا کمک کن.
مثلاً یه بار پرده کرکره کلاس خراب شده بود یکی باید می رفت لب طاقچه ی
پنجره می ایستاد درستش می کرد. منم ردیف اول بودم به حضرت استاد
گفتم آقا من برم درستش کنم؟ دیدم چشمای استاد گرد شده همچین انگار
گفتم اجازه بدین وسط کلاس عربی برقصم!
یه بارم استاد گفت یکی بره اوور هد از کلاسای دیگه بیاره که من گفتم من
می رم و رفتم آوردم. باز خوبه این استاده یکم خارجکی بود و فقط خندید!
حالا حکایت چیه؟ یه عده می گن این بی احترامی به خانوماس که بفرستیمشون
پی اینجور کارا و این خرحمالی ها رو باید داد به پسرا!
که میشه بازم حکایت همون احترام کاذبی که در این دنیای بده بستان یه جایی
همچین عوضش رو ازت می گیرن که صد سال همچین احترامی نخوای از کسی.
اما اصل ماجرا از دیدگاه من چیز دیگه ایه و بر میگرده به همون نگاهی که جایگاه
زن رو پستوی خونه می دونه. منتها درجه ی امروزی ترشه. یعنی زن توی اجتماع
هم که هست باید کمترین مشارکت اجتماعی رو داشته باشه و یه گوشه در
حاشیه بشینه و مثل یک دسته گل سنگین و رنگین باشه و بیشتر از حد ضرورت
حضورش احساس نشه.
که این نگاه هم ریشه در همون sexual objectification داره به نظر من.
یعنی به دلیل همچین نگاهیه که به نظر مردم بد میاد یه دختر بره لب طاقچه
پنجره وایسه پرده کرکره رو درست کنه. اونم وقتی به تعداد کافی پسر وجود داره.
خب دیگه اینجوریاس. راهش هم فک کنم همینه که دخترا یه کاری کنن که این
نگاه از بین بره. یعنی هی برن تخته پاک کنن بیارن! هی بایستن لب طاقچه!!!!
تا عادی بشه!!
خب دیگه ما بریم سر مشقمون

+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:1  توسط نگار نوجوان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:27  توسط نگار نوجوان
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 18:45  توسط نگار نوجوان
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:35  توسط نگار نوجوان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:31  توسط نگار نوجوان
|
اول مهر و قورمه سبزی و این حرفا ...
صبح کله سحر بیدار شدم. کاری نداشتم فقط چون اول مهره ساعت رو روی
هفت کوک کرده بودم. نوستالژی بازی و این اباطیل.
نرفتم بابل. همونایی که می گفتن نیا تشکیل نمیشه اس ام اس زدن که
چرا نیومدی طراحی اجزا تشکیل شد!!! شرف ندارن این ملت یه ذره.
الآن توی یک دورانی هستم که به شدت تلخی می کنم. حوصله خودمم
ندارم چه برسه به بقیه. اونم چه بقیه ای که در استان شهید پرور مازندران
در انتظارم هستن.
آستانه تحملم به شدت اومده پایین و از هر چیز با ربط و بی ربطی ناراحت
می شم. در یه حدی که اگه بروز بدم می برنم آسایشگاه روانی.
با این حال و اوضاع فردا می رم که سومین سال زندگی مشترکم رو هم
آغاز کنم. امروز هم که سالگرد اولین روز زندگی مشترکمون بود. مبارکمون
باشه لابد! بدچیزیه این سقف مشترک. حتی اگه با بهترین همراه دنیا
باشی.
به قول شاعر: عشق آسان نمود اول و اینطور چیزا.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:25  توسط نگار نوجوان
|