شنبه است. امتحان طراحی اجزاء1 را خیلی بد داده ام. دیشب فقط سه ساعت
خوابیده ام و صبح هم بخاطر اضظراب حالم بهم خورده. اما سرم را بالا می گیرم
و به خورشید نگاه می کنم. لبخند می زنم. چهارشنبه می روم گرگان.
یکشنبه است. روسری حاشیه نیلی ام را که گل های ریز سبز و بنفش و نیلی دارد و نونوش برام خریده تا کرده ام گذاشته ام کنار بالشم.از حالا برای چهارشنبه که سرم کنم. چهارشنبه می روم گرگان.
دوشنبه است. مامان زنگ می زند و شام ها و ناهار هایی که می خواهم را می پرسد.آش ماش، رشته پلو، آبگوشت، ماهی مسما ... چهارشنبه می روم گرگان.
سه شنبه است. اما نه تلخ و بی حوصله. نه سنگین و سرسخت. سه شنبه ای لطیف و قشنگ است. سردم نیست. گریه نمی کنم. در من هزاران خورشید می جوشد.چهارشنبه می روم گرگان.
چهارشنبه است. کلاس سیالات که تمام می شود مثل جت بر می گردیم خانه. ناهار نمی توانم بخورم. مثل بچگی ها که قبل از مسافرت نمی توانستم غذا بخورم. شادم.
ام پی تری پلیر گوشی ام را می گذارم روی ریپیت و «ای دیار خوب من»
را از توی ترک لیست انتخاب می کنم. روسری نیلی و سبز و بنفشم را سرم می کنم.
از گلوگاه به بعد جاده زیباست. ریتم هوا قشنگ است. درخت ها مهربانند. شهری به
روی من آغوش گشوده. بار دیگر، شهری که دوست می دارم ...
ای دیار خوب من، همیشه جاوید
ای شکوه بی کران، همیشه خورشید
من زمین تشنه ام، تویی تو باران
من خزانی بی فروغ
تویی تو بهاران
ای طلوع بی غروب
باران نوبهار
به چشم من بتاب
به وجودم ببار
ای ترانه ی درود
بر لب ما بمان
تو صدای بودنی
صدای عاشقان
ای دیار خوب من، تو تسلایی
فروزان ستاره در، امروز و فردایی
از تو با تو گفتنم، ای سرودم تو
گفتن و شکفتنم، بود و نبودم تو
ای طلوع بی غروب
باران نوبهار
به چشم من بتاب
به وجودم ببار
تو امیدان جاویدان، من از تو لبریز
ای دیار خوب من
تو عزیزی عزیز...