تبليغاتX
نگارستان
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من
نگارا مردگان از جان چه دانند؟
کلاغان قدر تابستان چه دانند؟
...
بهل ویرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند؟

پ ن :
داشتم عکس های مراسم تشییع و عزاداری سردبیر شاعر مهربان را نگاه می کردم
و شعر هایش را که غلط غلوط روی پارچه های وپوستر ها نوشته بودند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:9  توسط نگار نوجوان  | 

در سکوتم آفتاب و ابرها جاری
باد و هزار برگ سپیدار
زمزمه گر
سنگ ها غمگین
پروانه ها ظریف
رودخانه ترانه خوان
و جای تو خالی
که در کنارم
قدم زنان ...

مهر ۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:19  توسط نگار نوجوان  | 

بر نمی گردند شعر ها
به خانه نمی روند
تا برگردی
و دست تکان دهی

روبان های سفید را در کف شعر ها ببین که چگونه در باران می لرزند
روبان های سفید، پیچیده بر گل سرخ های بی تاب را ببین!

برنمی گردند شعر ها
پراکنده نمی شوند
به انتظار تو در باران ایستاده اند
و به لبخندی، به تکان دستی،
دلخوش اند.

شمس لنگرودی


تو هیچ وقت برای شعر های منتظر من دستی تکان ندادی
حتی لبخندی، نگاه نوازشگری
تو برنگشتی و شعر ها در باران، سرد و ناامید  با بغضی در گلو ماندند
نگاهم به راهت خیره ماند
و اشک روی گونه هایم خشکید
حتی نگاه نکردی
حتی نگاه نکردی

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:20  توسط نگار نوجوان  | 

دکتر حجتی (استاد طراحی اجزا) وسط درس یکهو بر می گردد با لب خندان
رو به ما. می گوید که موقع تصحیح برگه های امتحان یک چیز خیلی جالبی
دیده! دیده که یک دانشجوی مبتکر!! به جای استفاده از جدول خواص فولادها
برداشته بین فولاد ۱۰۴۵ و فولاد ۱۰۶۰ میانیابی کرده!! (ملت از خنده غش
می کنند). استاد می افزاید: در تمام بیست و چند سال تدریسم چنین چیزی
را ندیده بودم! هر کس بوده باید قدر خودش را بداند خیلی با ذوق بوده!
بچه ها هرهر کرکر می کنند و من لبخند می زنم. یعنی حقیقت دارد ؟
یعنی هنوز سر سوزن ذوقی در وجود من مانده؟ هنوز می توانم شعر نوجوانانه
بگویم؟
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 12:28  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->