تبليغاتX
نگارستان
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من
دوست دارم ماشین را بردارم بروم توی جاده آق قلا رانندگی کنم
هوس عجیبی است که امروز به سرم افتاده
درس خواندن هم شد کار؟ توی زمستان به این قشنگی که دل
آدم هی هوس های جورواجور دارد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:47  توسط نگار نوجوان  | 

قرار بود برای یک از دوستای جدیدم درباره جنسیت زدگی زبان بنویسم
یاد یکی از تجربه های اخیر خودم که مرتبط با همین موضوعه افتادم.
استاد سیالاتمون خیلی ریز می نویسه همه شاکی بودن از دستش اما
چون خیلی استاد خفنیه هیشکی جرأت نمی کرد چیزی بگه.
از اونجا که من "دختر شجاع" هستم، خیلی موقرانه و محترمانه گفتم
که لطفاً یه کمی بزرگتر بنویسید. کلاسمون هم از این کلاس گنده ها
بود که سران داره کران نداره! استاده نشنید. من دوباره با صدای بلندتر
گفتم حرفمو. که اینبار شنید و گفت باشه بزرگتر می نویسم.
بعدش یه سوالی مطرح شد توی کلاس که بحث در گرفت و منم طبق
معمول نظریات گهربار خودم رو اظهار کردم. وقتی نوبت توضیح استاد شد
لابه لای حرفاش که می خواست ارجاع بده به گفته های من، می گفت
همون طور که اون خانومی که داد می زنن!! گفتن! و چند بار دیگه هم
درباره صدای بلند من یه متلک هایی گفت.
در حالی که  صدای من از هیچکدوم پسرای کلاسمون که حرف می زدن
بلند تر نبود. اما معمولاً مردم عادت دارن توی یک جمع، بخصوص جمعی که
اکثریت مرد هستن، صدای یه زن آروم باشه، لحنش پرسشی باشه، محکم حرف نزنه،
با اطمینان حرف نزنه، و از همه مهم تر، یه کمی ناز چاشنی لحن بیانش باشه.
این بود که همون لحن و صدایی که اگه مصدرش یک مرد بود می شد با صفات
رسا، صریح و مودبانه توصیفش کرد، در مورد من پرخاشگرانه و بیش از حد طبیعی
بلند به نظر رسیده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 20:53  توسط نگار نوجوان  | 

دختر ۱۹-۲۰ ساله همسایه مان که در هفت-هشت سال اخیر اصلاً
ندیده ام اش، امروز مرد و یادم آمد که از پنجره نگاهش می کردم که
حیاط خانه شان را جارو می زد و ته دلم دوست داشتم باهاش رفیق
بشوم . اینها مال بچگی است که گفتم. ۱۲ سالگی مثلاً.
صدای قرآن میاد از خانه روبرویی و من فکر می کنم چرا هیچ کس این
روز ها که من تند تند می نویسم به وبلاگم سر نمی زنه.
امتحان ها طبق برنامه جدید قبل از میلاد با سعادتم کلکش کنده
خواهد شد اگر باز برفی، طوفانی، زلزله ای، انقلابی!!! چیزی پیش
نیاد.
به مامان بابام می گم همه این هایی که انقلاب کردند آدم های جوگیری
بودند وگرنه چه معنی می ده شونصد میلیون آدم هم عقیده باشن؟
و فکر می کنم باز جوگیری از بی تفاوتی و بی حالی یه نمه بهتره.
حداقل توی آن جوگیر بازار، یک کمی دوستی، یک کمی عشق، یک کمی
روابط انسانی پیدا می شد.

پی نویس: چقدر خوب بود اگر لزوم تلاش معاش نبود و من می توانستم
یک رشته ای که دوست دارم و لطیف باشد و وقتم را هم زیاد نگیرد بخوانم.
پیچ، مهره، فنر، پرچ ... جالب است. اما نه آنقدر که واژه. نه آنقدر که روح
انسان.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:57  توسط نگار نوجوان  | 

اسمش رو بذار حسودی، بذار بخیل بودن                                                                              
واقعیتیه که در من هست و هیچ هم خیال عوض کردنش رو ندارم                 
                                                                                       
این که گاهی نمی خوام کتابی که ازش لذت بردم رو تو هم بخونی
و شعری که توی تنهایی خیلی بهم می چسبه رو برای تو بخونم
و آهنگی که دلم رو زیر و رو می کنه رو برات بذارم گوش کنی
اینکه گاهی دوست دارم تنهایی به رادیو گوش بدم
تنهایی پیاده برم همشهری جوان بخرم و بعدش هم بیام خونه
تنهایی کنار بخاری بشینم چایی بخورم (فی الواقع بنوشم)
و مجله بخونم.              
تنهای برم دوچرخه سواری و تنهایی محو طبیعت بشم
                                                                                      
دلم یه چیزایی می خواد که فقط مال خودم باشه. تو توش شریک
نباشی. آدم هایی که فقط من بشناسم. تو نشناسی.
آهنگ هایی که فقط من خوشم بیاد. برای تو معمولی باشه.

از اینکه توی همه زوایای زیبای زندگیم یکی شریک باشه خوشم
نمیاد. دلم می خواد اصلاً یه مدت راجع به ورزش و موسیقی و
ادبیات باهام حرف نزنی. اما نمی تونم اینا رو بهت بگم. ناراحت
می شی و اون وقت من متوجه می شم که چقدر آدم مزخرف و
خودخواهیم.

من رو ببخش. اما حس می کنم هر حس و شعر و آهنگ و کتاب و
لحظه ای که با تو شریک می شم دیگه اون درخشش و ناب بودنش
رو برا من از دست می ده. کاش زودتر فهمیده بودم و از اولش توی
هیچ چیزم شریکت نمی کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:36  توسط نگار نوجوان  | 

باز من اومدم خونه، باز این بابا منو گیر آورده. بچه کوچیک خونه باشی همینه.
نگار! عینک منو بیار دارم اخبار ورزشی می بینم!
نگار! بپّر سر کوچه یه دونه ماست بگیر!
نگار! یه چایی واسه بابا جون(!!!!) بیار!
نگار! روزنامه رو توی ماشین جا گذاشتم! بپّر بیار!
...
امروز صبح داشت می رفت بیرون، کفشش رو پوشیده بود. گفت برو از توی جیب
کاپشنم کلیدم رو بیار. کنار کلید یه دونه شکلات آناتا بود. در حالی که شکلات رو
ملچ ملوچ کنان می خوردم رفتم کلید رو بهش دادم. هر دو خندیدیم.
از اون اتفاقای ساده بود که قدیما خیلی می افتاد و حالاها دیگه من نیستم که
بیفته.
همینجوری گفتم اینا رو. یهو دلم گرفت از اینکه بیشتر وقتا خونه نیستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:44  توسط نگار نوجوان  | 

امروز باید امتحان سیالات را می دادم و حالا می خواندم برای دینامیک ماشین
و مبانی برق. اما آمده ام خانه. بله آمده ام گرگان. باید خوشحال باشم؟ نیستم.
امتحانات افتاده وسط بهمن درست همان روز هایی که باید می رفتم کلاس
مربی گری و داوری دوچرخه سواری. یعنی درست روزهایی که رویای شیرینش
تسلای روزهای سخت فرجه امتحاناتم بود. یعنی روز تولدم امتحان خواهم داشت.
یعنی همه چیز خیلی مسخره است و ...
همین پریروز بود که به مینا می گفتم دوست دارم اوضاع مثل اوایل نقلاب و زمان
جنگ بود که مردم می رفتند توی صف نان و نفت و کوپن روغن و شکر!! و با سطل
می رفتند ماست می خریدند! می گفتم دوست دارم قحطی بشود!! کیف دارد!!
و امروز بود که بابای مینا زنگ زد و گفت امروز توی صف نفت بوده و مامانش ساعت
۴ عصر گفت که از ساعت ۵/۱ توی صف نان بوده و ...
این چند روز اخیر هرچی من گفتم همان شده. از جمله افاضات روزهای اخیرم
که خیلی هم تکرار می کردم این بود که ترجیح می دم توی گرگان باشم و بمیرم
تا اینکه بابل باشم و زندگی کنم. بعید نیست که این پست آخرم باشه. حلالم
کنید. دوستتون دارم!! خداحافظ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 19:0  توسط نگار نوجوان  | 

عکس آدم برفی ای را که درست کردیم می ذارم اینجا به عنوان سند
علیه خودم! که پس فردا که زبانم لال سیالات افتادم نیام اینجا ناله
که آی به جان خودم خوانده بودم و بلد بودم و الخ
توضیحات:
چشم ها و دهان: پونز رنگی
بینی: هویج (هویجش را جراحی زیبایی کردیم به وسیله کارد!)
کلاه: یک نصفه پوست نارنگی
Snow Woman
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 15:6  توسط نگار نوجوان  | 

امتحان
ای امتحان
غم بر دلم
 نشسته!

امتحان
ای امتحان
بال و پرم
شکسته!



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:19  توسط نگار نوجوان  | 

شب رسید
مادر و مادربزرگ
محسن و پروانه و ناهید و من
گرم بگو و بخند:

سار پر!
باز پر!
هدهد و گنجشک
                      کبوتر، کلاغ
جغد دل آزار پر!
یا به غلط:
مار پر!

شب گذشت
صبح شد
ناگهان
خاک دهان باز کرد
گفت: پر!
شهر پر!
کوچه پر!
سنگ و گل و شیشه پر!
باغ هم از ریشه پر!

ظهر شد
مادرم از گوشه ی ویرانه خواند:
عشق پر!
خانه پر!
...
محسن و پروانه پر!

بیوک ملکی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:40  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->