تبليغاتX
نگارستان
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من
زیاد درگیر درس می شوم. نه اینکه بخوانم. اصلن نمی خوانم. اما درگیرش
هستم. نگرانش هستم. به خاطر این نگرانی همه کار های دیگر را میگذارم
کنار. ذهنم را خالی می کنم. دلم را خالی می کنم. تمرکزم را از دست
می دهم. همه فضای ذهنم را پر می کند و من تنها می شوم.
تنهای تنها.
حالا حتا تو هم رفته ای بیرون. تو که برایت گفته بودم:
اندوه که باران می شود/ یکریز و بی امان/ سکوت می کنم/ و فکر می کنم
به تو/ که تماشایم می کنی/ مثل مادری که آسوده/ غرق شدن کودکش را
تماشا می کند...

حالا اندوه همیشه باران است. یکریز و بی امان. سکوت می کنم اما دیگر
به تو فکر نمی کنم.نیستی. فکر می کنم دیگر حتا تماشایم هم نمی کنی.
برای همین است که من این همه گریه می کنم. برای اینکه تو دیگر حتا
تماشایم نمی کنی و من تنها شده ام. تنهای تنها. نه آن تنهایی که گفتم
دوستش دارم. آن تنهایی که از پا در می آوردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:6  توسط نگار نوجوان  | 

امروز آنقدر آسمان وطنم صاف و خورشیدش درخشان و کوه هایش
باشکوه بود که تمام مسیر دوچرخه سواری ام را از سرخوشی شعر
می خواندم - آفتاب را از پشت رشته های موهایم که روی صورتم
ریخته بود تماشا می کردم- دیگر دلم نیامد غمگین باشم.
 چقدر دوستداشتنی است ورزش در هوای آزاد و خستگی بعدش!
چقدر خوب است آنقدر خسته و تشنه و گرسنه بشوی که رمق برای
گریستن نداشته باشی.

من زنده ام برای تماشای کوه ها
می خواهم عشق را ببرم پای کوه ها

من می روم که شعر بخوانم برای کوه
قدری نفس نفس بزنم در هوای کوه

...

بعدالتحریر: نتیجه بعد از امتحان یکراست به وطن برگشتن و چک و چانه نزدن
با استاد اینه که کسی که چار جلسه غیبت داشته نیم نمره هم بیشتر از تو
که فقط یک جلسه غیبت داشتی نمرهء حضور در کلاس می گیره! و تو یک عمر
باید فکر کنی به نیم نمره ای که اگه مونده بودی و گرفته بودیش از افتادن نجات
داده بودت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 19:58  توسط نگار نوجوان  | 

جناب آقای دکتر رنجبر!
بفرمایید ببینم شما که استاد سیالات هستید و تخصصتان هم

CFD یه، ببینم می تونید دبی جریان اشکی که روز و شب از
چشم من جاریه رو محاسبه کنید؟

بی انصاف میانترمت که حذفی نبود! فقط کافی بود نمره میدترم
رو در نظر نگیری تا من الان کمتر احساس بدبختی کنم.
که تا تقی به توقی می خوره نزنم زیر گریه. که مامانم فکر نکنه
من دیوانه شدم. که توی این سرما بهم کلید کنه بریم بندرترکمن
که اونقدر دلتنگ نشم که بشینم پیش هر خری درددل کنم و اونم
واسه خودش یه برداشت مسخره ای کنه که بیشتر گند بزنه به
روز و روزگار من.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:7  توسط نگار نوجوان  | 

نیما از معدود دوستان صمیمی غیر اینترنتی من است که دختر نیست.

مرا به خاطر اینکه هنوز ریاضی مهندسی پاس نکرده ام مسخره می کند

مرا به خاطر فمینیست بودنم تحقیر می کند

مرا به خاطر افسرده بودنم تحقیر می کند

مرا به خاطر درس خوان نبودنم تحقیر می کند

مرا به خاطر اینکه عاشق گرگانم مسخره می کند

من می دانم که دوستی پسر ها همین شکلی است.
برای اینکه به هم محبت کنند همدیگر را تحقیر می کنند.
برای اینکه صمیمیتشان را نشان بدهند هم را مسخره می کنند
وقتی می خواهند قربان صدقه هم بروند به هم فحش می دهند.
و از انجا که من فقط دوستش هستم همان طور با من رفتار می کند
که با پسر ها. و من با اینکه می دانم سیاق دوستی های پسرانه
همین است بارها از ابراز محبت های او دلم به درد آمده و آزرده شده ام
چیز عجیبی هم نیست. من به دوستی های دخترانه بیشتر عادت دارم.
با اینحال من هم با او مثل خودش رفتار می کنم. با همان سبک پسرانه.
و فکر می کنم چرا این وسط شیوه دوستی پسرانه او به شیوه دخترانه
من غالب شده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 19:23  توسط نگار نوجوان  | 

دارم کتاب "استراباد و گرگان در بستر تاریخ ایران" آقای اسدالله معطوفی
رو می خونم.
با اون دیواری که در حدود تیمشه (کردکوی فعلی) بین گرگان و مازندران
از کوه تا دریا کشیده شده بود خیلی حال کردم!
کاش هنوزم بود !

نارین قلعه در گرگان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:16  توسط نگار نوجوان  | 

دکتر: مشکلتون چیه خانوم؟

زن: از آشپزی خوشم نمیاد. از ظرف شستن هم نفرت دارم.

دکتر: خیاطی چطور؟ علاقه دارید؟

زن: نه. نه خیاطی دوست دارم نه مکرومه بافی و گلدوزی و ملیله دوزی
و گل چینی و شیرینی پزی.

دکتر: نگران نباشید. مطمئناً سطح هورمون هاتون اومده پایین. براتون
چند تا بسته قرص استروژن و پروژسترون می نویسم حتماً حالتون
خوب میشه و مثل یک  "زن طبیعی" می شید دوباره.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 14:28  توسط نگار نوجوان  | 

میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم
تا آهوی تو کی به کمینگاه می رسد

(هرچند زور پلنگ من به آهوی تو نمی رسه)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط نگار نوجوان  | 

من
     هیچ چیز و هیچ کسی را

 دیگر در این زمانه دوست ندارم ...

زیرا

هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهر مار ...
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:54  توسط نگار نوجوان  | 


تحقیقات نشون داده که آدم ها شب امتحان خیلی حرف مفت می زنند

نوشته ی پایینی من هم گواهی ست بر همین مدعا!
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:47  توسط نگار نوجوان  | 


اینکه کسی که دوستش داری و شیفته ش هستی از دستت
خسته بشه چیز غم انگیزیه. اما خیلی طبیعیه. همیشه هم
پیش میاد. علتش هم اینه که هر آدمی دنیای خودش رو داره
وبیش تر از یه حدی نمی تونه بقیه رو توش شریک کنه.
اما چیزی که دردناکه اینه که واسه اینکه دلت نشکنه به روت
نیاره و همه تلاششو بکنه که تو متوجه دلزدگیش نشی و
فقط توی دلش از فرط ملال و کسالتی که باعثش تویی آه
بکشه. (گفتن نداره که حالت عکسش هم برای همه پیش
میاد، اینکه از کسی خسته بشن و نتونن بهش بگن)  
حالا قضیه فقط دل شکستن نیستا. عذاب وجدان هم هست.
توی روابط جدی تر، برخورد های دیگران هم هست. گاهی هم
آدما بعضی روابط رو مجبورن حفظ کنن. مثل زن و شوهر ها.

اینجاست که باز من می رسم به نظریه معروفم که انسان برای
تنها بودن خلق شده و نباید به روابطش با آدم ها از یه حدی
بیشتر عمق بده. منظورم عزلت نشینی نیست. منظورم یه جور
تنهایی خاصّه که در عین اینکه رابطه خوب و صمیمانه ای با
آدم ها داری و با دوستان خوبت هم معاشرت می کنی و بهشون
مهر می ورزی، "خود"ت رو با کسی قسمت نمی کنی و برای
خودت نگهش می داری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:9  توسط نگار نوجوان  | 

سرپرست شورای حل اختلاف خانواده تهران فرمودند که: " زنان امروزی یک تخم مرغ هم
نمی توانند بپزند، حق طلاق هم می خواهند!"

وی در ادامه درافشانی های خود فرموده:" با توجه به اینکه هشتاد درصد درخواست های
طلاق از سوی زنان است، اگر به زنان حق طلاق بدهیم همه مردان مجرد خواهند ماند!!!"

ایشان اعتیاد مرد را دلیل قابل قبولی برای طلاق نمی دانند و فرموده اند این دلیل جزو
دلایل منسوخ شده است و زنان باید با اعتیاد مرد کنار بیایند


لینک خبر
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:1  توسط نگار نوجوان  | 

هنوز اون عصر دلپذیر تابستان کودکی یادمه که پسر آقای جرجانی - همسایه
ترکمن مان- در خانه را زد و یک دیس بزرگ پر از بیشمه - شیرینی مخصوص
ترکمن ها- داد دستم و رفت. همیشه می آوردند، بیشمه، قاتلمه،و ...
چقدر خوراکی دادن به همسایه ها. و خوراکی آوردنشان در خانه خوب بود.
آن وقت ها توی کوچه ما اصلاً آپارتمان نبود. اما دل ها نزدیک تر بود بهم.
خیلی وقت است برای عمه زهرا حلوا نبردم
خیلی وقت است کسی برایمان آش رشته نمیاره
خیلی وقت است مردم سرشان توی لاک خودشان است.
خیلی وقت است که همه چیز داره روز به روز زشت تر و خالی تر و سرد تر
می شه.

آن روز ها رفتند...
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:39  توسط نگار نوجوان  | 

کاش هنوز توی غار زندگی می کردیم
گوشت خام می خوردیم
نه علم و تکنولوژی بود
نه هیچی
توی طبیعت زندگی می کردیم
زیر سقف آسمون
محیط زیست هم صحیح و سالم بود، لایه ازون هم سوراخ نشده بود
این همه بیماری های جورواجور نبود. هوا آلوده نبود. آبها تمیز بودن
ایدز نبود، فقر نبود، جنون نبود، افسردگی نبود، اینترنت نبود، تنهایی
انسان مدرن نبود! احمدی نژاد نبود، بمب اتم نبود، شورای امنیت
نبود ...
حالا اینا هیچی. مهم تر از همه، امتحان نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:47  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->