تبليغاتX
نگارستان
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من
سالی گذشت پر از بازداشت و زندانی شدن و آزار دیدن برای زنان. منظورم البته
زنان فعال در جنبش زنان بود وگرنه بقیه زنان که امسال و پارسال برایشان فرقی
ندارد به این لحاظ! هر کدام به نوعی زندانی اند و تحقیر می شوند. بگذریم

از مرداد تا همین چند روز پیش امسال را من تلخ بودم. عصبانی و بس یار نامهربان.
اینها بیرونی اش بود البته. درونی اش را بگویم می شود بس یار غمگین و ناامید.
لابد تلخی ام را خیلی ها چشیدند. ببخشند.

حدیث پارسال گفته بود:
وقتی که غم کوتاه می آید / یک سال نو از راه می آید

غم که کوتاه نیامد. من خودم کوتاه آمدم. سال نو هم کاری به این حرف ها ندارد.
می آید به هر حال. هرچند به قول سلمان هراتی: بهار آن است که خود ببوید نه
آن که تقویم بگوید...

حالا که می آید امیدوارم مبارک باشد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:51  توسط نگار نوجوان  | 

می خواستم

آبی ترین آبی را نشانت دهم

پنجره را بستی

قدسی قاضی نور
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:0  توسط نگار نوجوان  | 

چند روز پیش افتخار آشنایی با آقا پسر دسته گلی را پیدا کردم که سفت و سخت
معتقد بود دختران قادر به درک جریان لایه های مرزی سیال نیستند و چنان برای
اثبات فرضیه اش - با شاهد مثال آوردن از دختران همکلاسش- انرژی مصرف میکرد
که گونه هایش برافروخته شده و به هن و هون افتاده بود.

قربانت بروم. تو اگر جریان لایه های مرزی سیال را خوب می فهمی، خب خوشا به
حال و احوالت. اما اینکه ثابت کنی یک عده دیگر آن را نمی فهمند چه سودی برات
داره ؟

پی نویس: در اینجا به یاد بخش هایی از "اتاقی از آن خود" نوشته نویسنده فقید
ویرجینیا وولف می افتم.  ؛)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:23  توسط نگار نوجوان  | 


تا بیکران خویشم

گامی دگر نمانده ست

آغوش مهر بگشا

ای راز روزگاران


روزی که با تو بودم

در زیر چتر باران

گفتی خوش است بودن

گفتم کنار یاران...

دارم اینو می گوشم. بارون هم که میاد . دچار احساسات لطیف شدم :)
الان توی یه شرایطی ام، یعنی یه اتفاقات کوچیکی افتاده که باید ناراحت
باشم اما نمی دونم چرا انقدر سبکبال و لطیف و خوش و آرامم.
راستی. بفرمایید شیرینی بادومی!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:40  توسط نگار نوجوان  | 

زن های بسیاری را می شناسم که همینجا در نزدیکی خودم در کارگاه های
قالیبافی ساعت های زیادی کار می کنند. قالیبافی کار لطیف و ساده ای نیست.
می دانید؟ زن های خیلی زیادی را می شناسم که در زمین های کشاورزی جان
می کنند. وجین می کنند. نشا می کنند. وکمرشان می شکند. زن های زیادی
را می شناسم که در کوره های آجرپزی خشت می زنند. در کارخانه های مختلف
به عنوان کارگر کار می کنند. در خانه های مردم کارهای سخت خانگی را انجام
می دهند. زنانی که در خانه ها از مردانشان کتک می خورند. زنانی که زایمان
های مکرر یک ستون سالم در تنشان باقی نگذاشته. زایمان هم خیلی عمل
لطیفی نیست. می دانید؟
در تمام این موارد کسی یک کلمه حتا درباره روحیه لطیف زنان و طبیعت زنانه و
ظرافت زنانه این مزخرفات چیزی به زبان نمیاره.
اما خب. تعداد کمی از زنان رو می شناسم توی کارخانه ها به عنوان مهندس
کار می کنند و داد همه را در می آورند که این مشاغل با طبیعت زنانه سازگار
نیست و زن باید ظرافت داشته باشد و ...

خوشحال می شوم که زنان این همه دلسوز دارند. می دانید؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:45  توسط نگار نوجوان  | 


ردیف درخت های دو طرف جاده انگار دو بازوی گشودهء شهر هستند
برای در آغوش کشیدن نوجوان دلتنگ

این هم سفره هفتسین دانشکده به همت انجمن علمی- هنری
 دانشجویی مهندسی مکانیک!

 هفت سین مکانیک 

همان هفت چین!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:52  توسط نگار نوجوان  | 

داشتم فکر می کردم که "مسئولیت زندگی" است که دارد مرا از پا در می آورد.
و منظورم از مسئولیت زندگی گرم کردن غذاهایی که مامان توی فریزر گذاشته،
شستن ظرف ها، پرداخت قبض برق و تلفن، انتخاب واحد و پاس کردن درس ها
و کشتن سوسک هایی بود که هر از گاهی توی آشپزخانه پیدا می شوند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 22:46  توسط نگار نوجوان  | 

من خیلی کم فیلم تماشا می کنم. خیلی کم. ولی از بس ملت توی
وبلاگ هایشان از "سنتوری" نوشتند، فیلم را گرفتیم که ببینیم و دیدیم.
اواسط فیلم همون موقع که داشت پدر و مادر پسره رو نشون می داد
یکهو داد زدم (خواهرم کنارم بود) : این به خدا داستان دلقکه!
کتاب "عقاید یک دلقک" هاینرش بل را همین هفتهء پیش به پیشنهاد
که نه، به معرفی یک عموی خوب خوانده بودم و از روی چند نشانه
به این نتیجه رسیدم. هنرمند بودن هانس و علی. جیم زدن ماری و هانیه.
عتیقه بودن مادرهای هانس و علی. پولدار بودن باباهای هانس ها وعلی!
معتاد شدن علی و الکلی شدن هانس. شکستگی پای هانس و دست علی.
بعدش رفتم توی گوگل سرچ کردم: عقاید یک دلقک+ سنتوری . و دیدم
بله. خیلی ها نظرشان همین است و چون سابقه داریوش خان را داشتم
که "پری" اش کپی "فرنی و زویی" سلینجر بود گمانم بدل به یقین شد.
این همه اکبر اصغر چیدم که بگم اگر داریوش خان بابت این داستان پولی
به جیب هاینریش ( که هرچی نباشه رفیق عمو جانمه) ریخته، منم
پول فیلمو به حسابش می ریزم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 3:4  توسط نگار نوجوان  | 

لعنت به این تصور و تردید شک زده
لعنت به این دلی که برای تو لک زده

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:20  توسط نگار نوجوان  | 

این روز ها
با هر که دوست می شوم
                           احساس می کنم
آن قدر دوست بوده ایم
                               که دیگر

وقت خیانت است

<نصرت رحمانی>

پ ن : چی دارد این "بهار دلنشین" که هربار گوش می دهم ....
بگذریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:56  توسط نگار نوجوان  | 

گفتم چه فرق می کنه اینکه پشت سر من حرف بزنند با اینکه پشت سر
تو حرف بزنند؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و با نیم نگاهی از سیّد مدد خواست.
سیّد تکیه داده بود به دیوار و در حالی که مستقیم بهم نگاه نمی کرد تا
شعفی را که باز گو کردن این - به زعم او واقعیت- بهش می دهد در چشمش
نبینم گفت:
ما انتخاب می کنیم و تو انتخاب می شی. فرقش اینه.
خواستم بگم من هم می توانم انتخاب کنم. اما نگفتم. یقین نداشتم که
بتوانم. کامم تلخ شد و بحث را عوض کردم.


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:17  توسط نگار نوجوان  | 

خدا اشک را داده که وقتی غمگین شدیم یا دلمان گرفت یا حالمان بد بود
گریه کنیم. گریه کردن یک عمل طبیعی انسانی اه.
اما خیلی از مردم وقتی غمگین می شن سیگار می کشن. چون عادت
ندارن گریه کنن. نمی دونن که :

گریه هم مثل باران ضروری ست
غصه از دل زدودن بهانه


پ ن: از دیروز می روم دانشگاه دوباره و سر کلاس ها و به شدت کسل
می شوم. آنقدر که طراحی اجزاء۲ ارائه نکردن دکتر حجتی روانم را آزرده
افتادن ناجوانزنانه درس سیالات نیازرده.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:12  توسط نگار نوجوان  | 

...
قسمتی از آسمان
قله "قارا داغ"
صدای برخورد موج با صخره ها
و جرعه ای از هوای وطن
                          قطار را پر می کند.

همه شگفت زده می شوند
به خاطر این نعمت کمیاب
من نیز شگفت زده می شوم
                          به خاطر سخاوت زودگذر زندگی...


"بوی خوش تو- ترجمه رسول یونان"

پ ن: درخت بید محبوبم درآن خیابان محبوب زنده است. شاخه هاش
را از نزدیک نگاه کنی می بینی برگ های سبز نورسته اش را که هنوز
مثل غنچه می مانند. این همه روز ها و ماه ها چشم انتظارِ یک اتفاق
خوب بودم. چه اتفاقی می توانست بیفتد بهتر از این؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 12:8  توسط نگار نوجوان  | 

می ترسم سبز نشوند. می ترسم برای همیشه مرده باشند.
به شاخه های لختشان دست می کشم. می گویم خدایا...!!
درخت ها رو سبز کن! خواهش می کنم!... حواسم به خودم
نیست. دارم دعا می کنم. بعد از چند ماه؟ یا چند سال ؟
دارم دعا می کنم. برای درخت های سرما زده.
ناگهانی
مثل حس جاری رگبرگ های یک گل گمنام
در عبور روز های آخر اسفند

حس سبزی
حس سبزینه
مثل یک رفتار معمولی در آیینه
عشق هم شاید
اتفاقی ساده و عادی ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:55  توسط نگار نوجوان  | 

خب...
از صبح تا حالا می خوام یه چیزی بنویسم.
اما خودمم نمی دونم چه حسی دارم
 
یه ذره هیجان زده ام
یه ذره دلگیرم
یه ذره خوشحالم
یه ذره غمگینم
یه ذره دلتنگم
یه ذره آرومم...

و چون هر کدوم این حس ها فقط "یه ذره" هست نمی تونم چیزی
درباره ش بنویسم.غم و دلتنگی بد نیست.
فقط دوست نداشتم دلگیر باشم. خوب نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:42  توسط نگار نوجوان  | 

به جای خیابان اصلی از راه کنار رودخانه می روم. از کنار خانه دوستم که
تابستان ها با هم دوچرخه سواری می کردیم و بعدش روی پله های خانه
خانم ضیاموسوی می نشستیم و گپ می زدیم رد می شوم.
می توانم برم زنگ خانه شان را بزنم تا اگر خانه بود بیاید دم در و ببینمش.
چرا بعد از آن همه بازی و صحبت که پیش از این کرده ایم حالا نتوانیم با هم
چند دقیقه ای صحبت کنیم؟
از کنار خانه شان رد می شوم. در حاشیه رودخانه. به پل می رسم. پلی
که بین گرگانپارس و علیمحمدی است. عادت دارم کنار پل بایستم و رودخانه
را تماشا کنم. دوست دارم از راه خیلی کوچکی که از کنار پل و حاشیه رود
می رود و می خورد به کوچه نانوایی سیدین رد بشوم. اما مسیر اصلی را
می روم. موسسه زبان شکوه امده اینجا. قبلن ها که ما بچه بودیم توی
خیابان کاپری بود. به ساختمان موسسه نگاه می کنم. خیلی دلگیر است.
علیمحمدی را بالا می روم، می رسم به خیابانی که سازمان آب را به
گلشهر وصل می کند. کم پیش آمده بدون دوچرخه این طرف ها باشم .
می روم سمت محله آب. نانوایی محبوبم با درخت بیدی که نزدیکش است از
دور نمایان می شود. نمی دانم چرا سمت نانوایی که می روم قلبم آهنگ
دیگری دارد. توی صف می ایستم. به آسمان ابری نگاه می کنم. به درخت
بید که از سرما خشکیده. به چمنهای فضای سبز روبروی نانوایی که خشک
شده اند. به پیرمردی که توی نانوایی می نشیند و فقط ناظر است نگاه
می کنم. نمی داند چقدر دوستش دارم. به شاطر می گویم سه تا نان
می خواهم اما گردالی باشد حتمن. سر تکان می دهد که باشه. او هم خبر
ندارد که خیلی دوستش دارم. جایم را می دهم به زنی که با بچه کوچکش
پشت سرم است. زن عذرخواهی می کند. من خواهش می کنم. دوستش
دارم. نان هایم را می گیرم و می گذارم روی میزی که مردم نان هایشان را
می گذارند تا خنک بشود. هوا گرگ و میش است. گریه ام گرفته. اشک
می دود. جلویش را زود می گیرم. نان هایم را بر می دارم و از خیابان پهن
محبوبم می گذرم.صدای اذان می آید. بر می گردم به تپه های زیباشهر و
چراغ های روشنش نگاه می کنم. از خیابان دی پایین می آیم. از سوپری
که صاحبش زن است و با هم رفیقیم رد می شوم. از مغازه عمو غلام که
قبلن دوچرخه سازی بود و حالا بنگاه است رد می شوم. از شیرینی سرای
گرگانپارس که حالا فضایش نصف شده رد می شوم. از خیابان مرداد که از
وقتی خیابان پشتی اش یکطرفه شده شلوغ شده رد می شوم. نان ها
را به خانه می رسانم. توی خانه خواهرم برای خودش چای می ریزد و شاد
است. می گوید بیا نان و پنیر و گوجه بخوریم. می گویم برای من هم چای
بریزد. نان های نانوایی محبوبم روی میزند.  فردا روز آخر است. من می روم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:57  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->