امروز بالاخره از رو رفتم و رفتم این جلد دوم طراحی اجزای شیگلی! رو خریدم. یه دلیلش که تنبلی می کردم توی خریدنش این بود که ترم قبل اسپاتس رو می خوندیم و کتاب خود دکتر حجتی رو. این ترم که دکتر نازنی کرد و طراحی۲ ارائه نکرد و ما هم با دکتر پ برداشتیم بالاجبار و همه ش آه می کشیدیم سر کلاس طراحی که اگه حجتی بود الآن اینجوری می گفت. اینا رو می گفت. این شکلی درس می داد. این شکلی مثال حل می کرد و ...
خلاصه کتابه رو خریدم از سر لاعلاجی و به گربه گفتم خانباجی! طبق معمول رفتم سراغ مقدمه کتاب.
من به این مقدمه ها بس یار علاقه مندم و اگر خود کتاب رو هم تا آخر ترم نخونم مقدمه ش رو حتمن می خونم! مقدمه مترجم رو که دیدم گفتم به به! چه آدم اهل دلی بوده. کلی وسواس به خرج داده توی واژه گزینی و آخر درست نوشتن و رعایت اصول نگارش و ساده نویسی اه و همه جا به جای کلمه های غیر فارسی روزمره ای که بکار می بریم واژه های فارسی رسا و خوبی بکار برده. یه کمی هم لحن مقدمه ش طنز آلود بود.
امروز هم فهمیدم دکتر رنجبر پدرسگ! میلاد رو که مجموع نمراتش از من کمتر و مجموع غیبتاش از من بیشتر بوده پاس کرده و آقا میلاد الآن سیالات۲ داره و من عین اوسکولا می رم میشینم سر سیالات۱ به چرندیات این استاد جدیده گوش می دم. نه ... دیگه من باید اعتراف کنم که پسرا توی یه زمینه حسابی پیشتازن و اونم خر کردن استادا و نمره گرفتن ازشونه.
پ ن: به سیّد گفتم تو خجالت نمی کشی می ری از استادا نمره گدایی می کنی؟ لب خندی زد و گفت: من حقّم رو می گیرم.
پ ن۲: بله ... اینه روزگار ما.
گفته بودم که به واژه ها حساسم. حساسیتی دارم در حد مرگ. کوچکترین تغییر در ساده ترین واژه می تواند بس یار تاثیر بگذارد روی احساسم. روی حال و هوایم. دوستی ما را همین واژه ها پیش می برد. می بینی؟ از فعل ماضی استفاده می کنم. واژه ها تاثیر بدی رویم گذاشته اند رفیق. واژه ها دوستی ما را ساختند و خراب کردند و رفتند کنار. حالا سکوت. سکوتی که هیچ چیز توش جاری نیست. آن روز ها تو غمگین بودی و من نمی فهمیدم. واژه ها آنجا که باید به کمکمان می آمدند کنار می نشستند. این روز ها تو نیستی که ببینی چقدر دلتنگم. مثل بازی گرگم به هوا می ماند نه؟ بس یار خوب. این نیز بگذرد رفیق. این نیز بگذرد ...
تو که دوستم داشتی
با فریب حقیقت،
و حقیقتِ دروغ ها
تو که دوستم داشتی
فرا تر از فاصله ها
دور تر از مرز ها
تو که دوستم داشتی
دیر تر از زمان
...
رفته بودم بیمارستان کودکان دیدن دوست فیزیوتراپ نازنینم. منو برد بخش نوزادان. این مردنی هایی که می ذارن توی دستگاه. برای من که به محیط های بیمارستانی عادت ندارم چندش آور بود و در حالی که دوستم با مهر زایدالوصفی این بیچاره ها رو فشار می داد! نگاهشون نمی کردم و به جاش کارت هایی که مشخصات بچه رو روش نوشته بودن می خوندم - اینجا هم دست از آمار گیری بر نمی داره این ...! -. از روی فامیلی ها می شد فهمید که مال چه قومیتی یا چه منطقه ای هستند. اکثرن ترکمن و سیستانی بودند. بیشتراشون هم محل تولدشون مناطق بی امکانات بود. از رفیقم پرسیدم که چی باعث میشه که این فسقلی ها کج و کوله از آب در بیان ؟ گفت بیشتر به خاطر سوء تغذیه مادرها چه دوران بارداری چه کودکی و نوجوانیشون و از همه مهم تر سن خیلی پایین مادر ها. و از خیل بی شمار مادران نوجوان بدبختی که توی بیمارستان می بینه برام گفت. حالم جداً داشت بد می شد از دیدن اون مناظر. رقت انگیز بود و دردناک. بعد یاد خدیجه مقدم افتادم. آدمی که عمر و و زندگی اش را صرف می کند برای نجات همین مردم. برای همین زن ها. یاد کمپین یک میلیون امضا که تلاش می کند برای تغییر قانونی که سن ازدواج دختران در آن سیزده سال است و برای پیش از سیزده سالگی هم تبصره گذاشته که خیال پدران این سرزمین راحت شود. و تلاش برای تغییر این قوانین اقدام علیه امنیت ملی از طریق تبلیغ علیه نظام!! است. سزایش بند و زندان است.گاهی که فکر می کنم به گریختن از اینجا یاد مهربانی های خدیجه مقدم می افتم آن روز که مهمان خانه اش بودم. یاد او می افتم که رفت برای زنان بم فرهنگسرا درست کرد. برای نجات راحله از اعدام رفت به آن روستای توی اردبیل. یاد او می افتم و خجالت می کشم. یاد حرف ناتالیا گینزبورگ می افتم از زبان ایپولیتو: وقتی قرار است خانه های مردم روی سرشان خراب شود، ایتالیا یا لهستان چه فرقی می کند؟
وقتی قرار است خانه ای روی سر آدمی خراب شود، من یا همسایه ام چه فرقی می کنیم؟
خدیجه مقدم آزاد شد
این چهل و هشت ساعتی که در ستاره آباد به سر بردم اثری از آن اندوه و دلمردگی کشنده نبود. جز چند دقیقه ای که با دوست مهربانی درددل کردم و مشکلاتی که در آن شهر لعنتی دارم را بازگو کردم، بقیه این مدت را شاد و سرخوش بودم. سحرخیزی در گرگان مهم ترین عامل نشاط منه. امروز هم که روز بازگشت است زود بیدار شدم و رفتم ناهارخوران که یک کمی از بهار طبیعت عکس بگیرم و کمی هم شیطنت کردم و تا سرخ چشمه (اواسط جاده زیارت) رفتم. تنها بودم و اولین بار بود که تنهایی در جاده رانندگی می کردم. چون صبح جمعه بود و خیابان ها خلوت، چند تا عکس هم از خیابان های محبوبم (دی، شهرویر، آذر، و خیابان روبروی دی) گرفتم. داشتم عکس می گرفتم که یک آقاپسر دوربین بدست صدایم کرد و از کار و بارم پرسید. ظاهراً خودش دانشجوی معماری بود و فکر کرده بود من هم حتمن دانشجوی معماری ام که دارم از در و دیوار و خیابان عکس می گیرم!!
این عکسیه که همین یک ساعت پیش توی جاده زیارت گرفتم:
پ ن: دم رفتنی ای میل نسترن را دیدم که دکلمه شعری از مشیری است که همچین
بی تناسب با احوال من نبود!
کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت!
نگاهت تلخ و افسرده ست
دل ات را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست
غم این نابسامانی
همه توش و توانت را ز تن برده ست
...
تو را کوچیدن از این خاک
دل بر کندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
...
غمگین بودم. نوشتم. حذف کردم.
دارم به خاطر چیز هایی که می دانم به زودی بی اهمیت و خنده دار می شوند یک عالمه حس خوب و قشنگ را از بین می برم. نصیحت می کنند که نکن. یعنی نمی فهمند بعضی چیز ها دست خودمان نیست؟
چقدر دلم می خواست هنوز یک نفر جمعه ها عصر زنگ می زد و خرم می کرد که تمرین های مقاومت۲ را بهش بدهم . عصر های جمعه در آن شهر نکبت بس یار دلگیر است. بس یار دلگیر. بس یار دلگیر ...
بس یار ...
دخترک! حالا که آمده ای بگذار چند کلمه برای ات حرف بزنم. بد جایی متولد شده ای. چند سال دیگر مانتو و روسری اجباری را باید بپذیری. با این سیر قهقهرایی مملکت، بلکه هم چادر و روبنده. اینجا سرزمین مردان است. شهروند درجه دوم به حساب خواهی آمد. قبل از هر چیز زیبایی ات راآن هم با معیار های مردانه محک خواهند زد و به چشم مردان این سرزمین پیش از هر چیز سک.س آبجکت هستی . خیابان عرصهء مردان است. تو فقط حق داری محتاطانه در آن تردد کنی. اگر بخواهی چند دقیقه گوشه ای از خیابان بنشینی یا حتا بایستی بیچاره ات خواهند کرد. اینجا حتا از درس خواندن تو وحشت دارند. کار کردن و استقلال مالی ات چیزی در مایه های فاجعه است. اینجا زن بودن یعنی اقلیت بودن. همه چیز مختص مرداناست مگر این که برچسب "بانوان" داشته باشد.
وقتی قرار بود به دنیا بیایی سخت غمگین بودم. اما حالا که آمده ای و می بینم چطور جیغ های بنفش می کشی و صورتت سرخ می شود غمگین نیستم. امده ای و مجبوری سهمت را از زندگی، زندگی کنی. حتا اگر سهم تو سهمیه بندی جنسیتی دانشگاه و مانتو و روسری اجباری باشد. برای ات فقط یک آرزو دارم. که با همه این تبعیض ها، هرگز از زن بودنت بیزار نشوی. با مشکلات بیرونی می شود جنگید. اما وقتی مشکل درونی باشد بیچاره ات خواهد کرد. امیدوارم آنقدر باهوش و قوی باشی که هرگز حسرت پسر به دنیا نیامدن را نداشته باشی.
دوستت دارم
عمه نگار!!
کودک متولد شد. اصلاح می کنم: متولدانیده شد! یعنی به روش سزارین.خاله ام می فرمودند که کودکانی که به روش سزارین متولد می شن یکمرحله از مراحل رشد رو که همانا بدنیا آمدن (بطور طبیعی) هست تجربهنمی کنن. من هم نه که طرفدار طبیعت گرایی هستم، چندان دل خوشی از این خیل تولد های سزارینی ندارم؛ لیکن چه چاره با بخت گمراه! صد البته که خودم اگر قرار بود انتخاب کنم با این اوضاع افتضاح زایمان های طبیعی (چنان که وصفش رو شنیدم البته!) روش سزارین رو برمی گزیدم. اما پیشنهادم گسترش استفاده از زایمان های بی درده که باز هم اون طور که شنیدم خیلی بهتر از سزارینه و نمی دونم چرا طرفدار نداره توی ایران؟
پ ن۱: چندی پیش شنیده بودم که درصد سزارین توی ایران خیلی زیاده در حالی که توی کشور های توسعه یافته خیلی کم و اون هم مال مواردیه که زایمان طبیعی میسر نیست. و باز هم شنیدم که عمل سزارین در ایران قراره توی بیمارستان های دولتی جز در مواردی که پزشک تشخیص بده لازمه انجام نشه! یعنی زنانی که بهبیمارستان های دولتی مراجعه می کنن برای زایمان حق انتخاب ندارن.
پ ن۲: تازگی ها گیر دادم به زایمان و مسائل مربوطه! درسته که شاید من هیچ وقت مادر نشم اما به عنوان یک مقوله فمینیستی به "مادری" بسیار علاقه مندم.
پ ن۳: کودک دختردایی ام است.
ما به روی دوستان از بوستان آسوده ایم
گر بهار آید وگر باد خزان آسوده ایم
سرو بالایی که مقصود است، اگر حاصل شود
سرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده ایم
گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می روند
ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده ایم
هرچه در دنیا و عقبی راحت و آسایش است
گر تو با ما خوش درآئی ما از آن آسوده ایم
برق نوروزی گر آتش می زند در شاخسار
ور گل افشان می کند در بوستان، آسوده ایم
باغبان را گو اگر در گلستان آلاله ایست
دیگران را ده، که ما با دلستان آسوده ایم
گر سیاست می کند سلطان و قاضی، حاکمند
ور ملامت می کند پیر و جوان، آسوده ایم
موج اگر کشتی بر آرد تا به اوج آفتاب
یا به قعر اندر برد، ما بر کران آسوده ایم
رنج ها بردیم و آسایش نبود اندر جهان
ترک آسایش گرفتیم، این زمان آسوده ایم
سعدیا! سرمایه داران از خلل ترسند و ما
گر برآید بانگ دزد از کاروان آسوده ایم
سعدی
