شب امتحان مقاومت مصالح۲ (که ترم قبل پیش داشتم و حذف اضطراری کردمش) ویرم گرفته بود که برای واژه های عربی که در فارسی بکار می بریم همسان های فارسی پیدا کنم.
برای نمونه این ها را نوشتم:
تشکر : سپاس
مساوی : برابر
لایق: شایسته
صبر: شکیبایی. بردباری - صبور: شکیبا، بردبار
علم : دانش
رفیق: دوست، یار، همراه
عجله: شتاب
استفاده کردن: بکار بردن
استقامت: پایداری
ثبات: پایداری - ثابت: پایدار
مشاهده : دیدن
منظره: چشم انداز
تغییر: دگرگونی
نوع: گونه
مشارکت : همکاری
مکالمه: گفت و گو
تحقیق: جست و جو
استراحت: آسایش، آسودن
حیرت: شگفتی
شجاع: دل ایر (دلیر)
دقت: باریک بینی
نقش، عکس، تصویر: نگاره
مجددن: دوباره، از سر، از نو
صداقت: راستی، راستگویی
مریض: بیمار
فکر : اندیشه
معبر: گذرگاه - عبور: گذشتن - عابر: رهگذر
سلامتی: تندرستی
طراوت: تازگی
نشاط: شادابی
توزیع: پخش کردن
تنوع: گوناگونی
مفید: سودمند
راضی: خشنود - رضایت: خشنودی
لباس: رخت، پوشش، پوشاک
غذا: خوردنی، خوراک
لحظه، آن : دم
حالا، الآن: اینک
ترقی: پیشرفت - مترقی: پیشرفته
تشابه: همسانی
معدل: میانگین
واسطه: میانجی
وسط: میان
بعد: پس
قبل: پیش
محو : ناپدید
درک کردن: دریافتن
معرفت: شناخت
معرفی: آشنا کردن
توسعه: گسترش
...
زیاد بود. ولی چون الآن نزدیک هیچ امتحانی نیست ذهنم کار نمی کنه !
پ ن: این کتاب " نکته های ویرایش" که دوستان ما را با آن آشنا کردند و آقای علی صلح جو نوشتند و"مرکز" هم جاپ اش کرد و ما هم داریم می خوانیم اش چیز خوبی است. گفتم شما هم بدانید.
آن روز چه روزی بود؟ می دانم که صبح چهارشنبه ای بود. زیر آفتاب پاییزی گرمم شده بود. تو نشسته بودی. من ایستاده. تو گفتی عشق. من گفتم عشق نه، شیفتگی. گفتی چرا؟ گفتمت که به وقتش می گویم. خیلی زود وقتش رسید. پیش از آن که آن اندازه بشناسی ام که بدانی چگونه به واژه ها حساس ام. امروز خودت می بینی که آن احساس گنگ و مبهم که تو اصرار داشتی عشق بنامی اش و من اصرار که عشق نه، شیفتگی، حالا بی تفاوتی است. شاید بی زاری حتا. که امیدوارم نباشد، اما اگر باشد، من تعجب نمی کنم. به قول عمو حکایت روابط انسانی همین است.
یک روز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی و روز دیگر احساس می کنی انقدر دوست بوده ای که دیگر، وقت خیانت است! اما می شود همان روز ها که شرح آرزومندی ات ورای حد تقریر است لذت اش را ببری. به جای آن که هی شک کنی. هی دلواپس باشی. می توانی از تمام لحظه های با هم بودن سرشار شوی با آن که می دانی یک روز احساس ات آن قدر عوض می شود که به تقریر هم نمی ارزد.
؛)
به کسی برنخوره برنخوره
من یکی پنجره مو می بندم
این همه پنجره باز بسه
من به قاب آینه می خندم
...
نشسته ام وبلاگ ميخوانم و "همراه شو عزيز" نامجو گوش مي كنم و شگفت زده ام كه چطور از بين اين همه آهنگ عاشقانه اين يكي قسمت ما شده ؟
تو هم دورترك پرسه مي زني و خبر نداري از عربده هاي نامجو توي گوش من كه شعر حماسي اش چه ضرباهنگ باحالي داده به قلبم.
بيا رفيق. انقدر ول نچرخ. بنشين يك كمي حرف بزنيم. يك كمي دعوا كنيم. اين روزها هم مي گذره به هر حال. سخت نگير.
حساب ام را در آن بانک زن-ستیز پارسیان مسدود کردم و پولم را گذاشتم یک بانک دیگر. جالبش این جا بود که همه کارمندهای این شعبه غیر از یکی خانم بودند و در همین راستا خانمه سعی داشت منو منصرف کنه. یک سخنرانی غرّا هم که متنش مقتبس از این نوشتهء خانم شامبیاتی در ماهنامه فقید زنان بود تحویل شان دادم. منتظرم مامان و بابا از سفر برگردند تا مجاب شان کنم بروند حسابشان را در این بانک ببندند.
بانك پارسيان، تبعيض جنسيتي و پیامدهای آن
شما هم اگر حسابی دارید در این بانک خوب است بروید و ضمن اعلام براعت برائت از این سیاست تبعیض آمیز بانک حسابتان را مسدود کنید. والله!
وقتی که من کودک بودم - ده ساله مثلن-، از پنجره اتاقم که به بیرون نگاه می کردی، دو درخت زیبای بید می دیدی که از پشت دیوار خانه پدربزرگ پیدا بودند و تپه ماهور های سبز و خاکی جنوب شرق گرگان که گاهی با بابا برای قدم زدن به آنجا می رفتیم و پشت تپه ماهور ها هم کوه های باشکوه شاهوار.
یک روز صدای اره برقی شنیدم که درخت های زیبای بیدم را قطع می کرد. و چند ماه بعد دو تا آپارتمان بدقواره که مقابل همان درخت های فقید در حاشیه رودخانه زیارت -که از کنار خانه ما می گذرد- قد علم کرده بودند. کودک بودم و ندیده بودم چنین وحشی گری ای را تا آن موقع و گریه کردم برای درخت های بیدم و برای منظره تپه ماهورهای زیبایم.
بابا آمد کنار پنجره و دست گذاشت روی شانه ام و به جای آنکه خاطر آزرده ام را تسلا بدهد جمله ای تاریخی گفت که این روزها بدجور توی ذهنم تکرار می شود:
روزی می رسد که آسمان را هم نمی توانیم ببینیم.
این بار که به خانه برگشتم دیدم سومین خانه کوچه ما هم کوبیده شده و باید در انتظار ساختمان بدترکیب دیگری که آپارتمان می نامندش باشیم. زمزمه هایی به گوش می رسد که همسایه دیوار به دیوارمان هم چنین نیت شومی دارد. که اگر عملی شود باید برای همیشه چشم انداز غربی پنجره ام را که نمایی از درازنو - کوه محبوبم- است، به یاد ها و یادگار ها بسپارم. کوهی که تمام شب های نوجوانی ام پیش از خواب به چراغ روشن دکل رادیوی روی قله اش نگاه می کردم.
این روزها به یاد شعر آتوسا صالحی هستم. همان که می گفت:
درخت ها برای خانه زمین
ستاره ها برای باغ شب کم اند
پرنده های فوج فوج روزهاست
در آسمان شهر من نمی پرند
کسی در آرزوی برگ و بار سبز
به فکر دست خالی کویر نیست
و روی پشت بام های هیچ کس
کلاغ و بادبادک و حصیر نیست
...
این همان کوه محبوب است. همان درازنو. از پنجره من
من آن پسرک آفتاب سوختهء خراسانی چپ دست را با آن خالی که روی گونه راستش است دوست دارم تماشا کنم. به خاطر اینکه زیباست. وقتی می خندد، وقتی راه می رود، وقتی می نویسد... آه ! وقتی می نویسد و سرش را به یک سو -آن سو که چپ دست ها سرشان را خم می کنند- خم می کند و چند رشته از موهای سیاهش روی پیشانی قهوه ای اش سایه می اندازد چنان زیبا می شود که تعجب می کنم چرا دختر ها هیچ وقت درباره زیبایی اش چیزی نمی گویند؟
نمی شود تماشای اش نکرد. تماشایی است آخر. شاید اگر ساخت و تولیدی نبود، اگر آنقدر درسخوان نبود و اگر آن قدر خجالتی نبود تا حالا عاشقش شده بودم! هرچند در کل عاشق پسرهای کمرو و خجالتی هستم. گفتم خنده اش زیباست. نجیبانه هم هست. کم دیده ام پسرها نجیبانه بخندند. می ترسم انقدر تماشای اش کنم که متوجه توجه ام شود و بیاید و بپرسد که خانم چرا انقدر مرا نگاه می کنی؟ و من نتوانم نگویم: چون بس یار زیبایی !
پ ن: وقیح نشده ام. پسرک از شاهکارهای هنری خالق هستی ست. باید ببینیدش.
قهر مي كردم به شوق آشتي
...
امروز مسیر گرگان گردی ام اینطوری بود :
شالیکوبی تا پارک شهر. از خیابان پارک شهر به طرف آلوچه باغ (ملل). امامزاده بی بی حور- بی بی نور.
بازار نعلبندان- سرچشمه- دربنو- میدان عباسعلی- سرخواجه(تعمیر دوچرخه)- مولن روژ- کاخ - ... خانه.
مولن روژ را که به سمت کاخ رکاب می زدم دختری را دیدم با روپوش قرمز و مشکی طرح سنتی و شال سرخ رنگی و کوله پشتی ای و لب خندانی .
داد زدم بشرا ! و دخترک سرخ پوش از پیاده رو جست زد و آمد کنارم و دست هم را فشردیم و گفت که چهارشنبه های کانون دوستداران کتاب را انجمن موسیقی کرده و دیروز اولین جلسه اش بوده و گفت که از دانشکده موسیقی انصراف داده چون بچه هایش تنبل بوده اند و جوّ جالبی نداشته و در همان سایه درخت چنار بلند خیابان مولن روژ گپ زدیم و من فکر کردم که چرا دیگر دوستانی مثل بشرا ندارم ؟ یاد راحمه کردیم و مینا پرندوش که نی و سه تار می زنند. سنجاق سینه ام را که نقش کبوتر سفیدی بود شاخه زیتون به منقار باز کردم و به او دادم و او همان جا آن را به لباس خودش زد. این بشرا ... چطور بگویم! دختر معرکه ای است. از آن رفقایی ست که وقتی می بینی اش عمیقن شاد می شوی. و این عمیقن شاد شدن از آن اتفاقاتی ست که در این روزگار کم می افتد؛ بس یار کم .
عکس تزیینی نیست. عکاسش هم منم.
این آخر هفته هم اومدم خونه. نمی دونم آخرش می خواد چی بشه با این اوضاع. این ترم هر هفته اومدم گرگان و در طول هفته هم که فقط الکی رفتم سر کلاس ها و نه گوش دادم و نه جزوه نوشتم و نه هیچی. این هفته مسابقات روبوکاپ بود. دانشگاه شلوغ پلوغ بود و از اون یکنواختی همیشگی بیرون اومده بود. روز های کسالت بار و پر اضطراب پیش رو هستند.
یه چیزی هست که نمی ذاره درس بخونم و نمی دونم چیه. یه جور ناآرامی و نا مطمئن بودن نسبت به چیزی که نمی دونم چیه.
آدمايي رو ديدين كه به آفتاب شديد (آفتاب نيمه اول سال) پوستشون حساسه و اگر آفتاب بخوره پوستشون دچار خارش شديد و التهاب ميشه و براي همين مجبورن از دستكش هاي نخي استفاده كنن؟ جداً ديدين ؟
آخه بابلي ها نديده ن !