تبليغاتX
نگارستان
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من

من از دیار حبیب ام نه از بلاد غریب

من از
دیار حبیب ام نه از بلاد غریب

من از دیار حبیب ام نه از بلاد غریب



مهیمنا...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:24  توسط نگار نوجوان  | 

اصلن این علم و تکنولوژی است که گند زده به زندگی ها. به طبعیت و محیط زیست. به روابط انسانی. به دوستی. به عشق....

در ادامه فرمایشات شب امتحان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:43  توسط نگار نوجوان  | 

نادر ابراهیمی. نویسنده ای که دوست می دارم
می گفتی: مرگ سخنِ دیگری ست. مرگ سخنِ ساده ای ست. مرگ شما ساده نیست آقا. ساده نیست.
همین امروز که من آلوچه باغ را به دوستم نشان می دادم. همین امروز که می گفتم هلیای تو در این باغ که حالا پارک شهر است  دنبال پروانه هایش می دویده و قصر همین عمارتی ست که در وسط باغ است و مدتی کتابخانه عمومی بود. همین امروز تو باید بمیری؟  باید بمیری نویسنده محبوب من؟ 
گفتم پارک. هر بار از کنار پارک شهر رد می شوم یادت می افتم که دوست داشتی بگوییم باغ به جای پارک.

چه خوب توصیف کرده بودی شهر پر رمز و راز و شگفت انگیز مرا نویسنده محبوب من

نام دوچرخه سبزرنگ ام را به یاد تو و کتابت هلیا گذاشته بودم. باور می کنی؟ در آن روز های سخت با او رکاب می زدم و سطور کتاب تو را زمزمه می کردم :

هلیای من
زندگی طغیانی ست بر همه درهای بسته و پاسدارانِ بستگی
هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد
لحظه ای ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد
لحظه ای ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است
...
اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیر های کاغذی بیاموز

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:57  توسط نگار نوجوان  | 

دوست سال اولی ام مشهدی است. با من آمده بود گرگان و از اینجا می خواست برود مشهد. به مناسبت ایام ارتحال قحطی اتوبوس بود و ناچار با مینی بوس رفته بود تا مشهد. پیگیر رسیدنش بودم و پرسیدم که : حالا مینی بوسش خوب بود ؟
همان لحظه از ذهنم گذشت که این "ش" را چرا به مینی بوس چسباندم؟ به نظرم خیلی نادرست آمد. باید می گفتم: می نی بوسه ! در محاوره  یعنی مینی بوسی که باهاش رفتی. یا مینی بوس مذکور. اما گفته بودم مینی بوسش!
بعدتر فکر کردم این "ش" اشاره دارد به رفتن و سفر. یعنی مینی بوسِ سفرت چطور بود؟ پس خیلی هم خطا نیست.

حالا که این متن را نوشته ام  می بینم چقدر توضیحات اضافی داده ام. می شد بدون گفتن اینکه دوستم سال اولی است و مشهدی است و آمده بود گرگان و غیره اصل مطلب را بگویم. اما یک عالمه داستان تعریف کردم. نه که پشیمان باشم. اگر بودم که خب پاک می کردم نوشته ام را. برام جالب بود فقط. اینکه اینقدر از توضیحات اضافی متنفرم اما خودم گاهی میل دارم توضیحات اضافی بدهم.
شاید چون مخاطب اصلی این وبلاگ خودم هست. توضیح اضافی اعصاب خرد کن نیست وقتی از خودم باشد برای خودم. حالا می فهمم که زبان ابزار فکر کردن است. دست کم برای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:53  توسط نگار نوجوان  | 

 

آدمیزاده و این زیبایی ؟
با تو رازی ست پریزادهء من!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:13  توسط نگار نوجوان  | 


همچون پرندهء شادابی بیدار می شوم
و نمی دانم نامم چیست
کجا هستم
به جست و جوی چه بوده ام

می دانم سپیده دمی بهاری است
و پهنهء آسمان
به قدر قدرت بال های من
به قدر طاقت اشتیاقم.

شمس لنگرودی

این شعر روایتی از من است وقتی در هوای وطن نفس می کشم.
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:7  توسط نگار نوجوان  | 

دی روز ساعت شش و نیم بشرا را دیدم. قرارمان رو به روی یک کتابفروشی بود. رفتیم دونات و یک بسته شکلات تلخ خریدیم. توی تاکسی تا سوپرسحر شکلات خوردیم. خوشش آمده بود از شکلاته. بعد همه آن سربالایی را رفتیم بالا. تپه زیبا شهر. شهر را از بالا تماشا کردیم. بعد هم یک خیابان شگفت انگیز که دو طرفش درختان بی نظیری صف کشیده بودند. روی یک نیمه دیوار سیمانی نشستیم و به تپه های غرب نگاه کردیم. حرف می زدیم. دخترک هیچ پروا ندارد از گفتن حرف های نامعمول. واژه هایش ساده اند. اما جمله هایش نه. آفتاب علیزاده گوش دادیم. مثالی از حرف های مان بود. همین آهنگی که وقتی این صفحه را باز می کنید می شنوید. حرف می زدیم و سرازیری را پایین می آمدیم. او با هیجان حرف می زد. من آرام و کم. یکهو من هم شروع کردم به حرف زدن و توضیح دادن. قاه قاه می خندیدیم گاهی. از شگفت انگیزیِ دیدار و گفت و گوی مان.
این ها را نمی نویسم برای خوانده شدن. بیش تر برای ثبت در تاریخ زندگی ام می نویسم. شاید یک روز خنده دارو بی اهمیت باشد. شاید یک روز ببینم احساس ام خیلی سطحی و زودگذر بوده. شاید یک روز حسرت انگیز شود این دوستی. تصویر قشنگی بشود در ذهنم از بیست و دو سالگی ام که چه نوجوانانه از میان واژه های زلال " دوستی" را برگزیدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:46  توسط نگار نوجوان  | 

هی رفیق. من خیلی سپاس گزارت ام که این اندازه مهربان ای. اما فکر نکردی به روزهای بی هیجان و بی اندوه و لحظه های یکنواختِ پس از آشتی؟
نمی دانی چه کیفی داشت آن همه سکوت و سنگینی و سرگرانی. گفته بودمت که شیفتهء سکوت ام؟

آن وقت ها که من پیشگام بودم در آشتی، هیچ از روی بزرگواری نبود. فقط دوست داشتن بود -اما تو جور دیگری گمان می کردی- نمی دانم تو بزرگواری کردی یا دوست داشتن بود همه اش؟ من گمانی ندارم. هنوز هم ندارم بعد از آن همه واژه های نامعمول که بین مان گذشت.  هنوز لجت می گیرد از خنگی من؟ گمان نکنم. گمان.. گمان ... این واژه را فراوان به کار می برم. دوست اش دارم.
می دانی که واژه های نامعمول و گوارا بس یار شیفته ام می کنند؟

می دانی همین جدا نوشتن "بس یار" برای من بس یار دل انگیز است و بخشی از تاریخ عاشقیت من است؟
هنوز خیلی مانده تا این ها را بدانی. راستش گمان می کنم هیچ وقت هم ندانی این ها را. این زندگی درونی مرا دور می کند از تو. این دوری را هم دوست دارم و هم ندارم. بیش تر دوست دارم.

دوست نازک دلِ من. اگر مرا می شناختی برای شاد کردنم آن اندازه خودت را به دردسر نمی انداختی. شعری پیدا می کردی و می فرستادی و  من تا  بیکران خویش شاد می شدم. حالا هم شادم. و شرمسار مهربانیت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 22:43  توسط نگار نوجوان 

ميگويند زن براي هنر مناسب است . براي علوم انساني . براي روابط عمومي . مرد اما براي مهندسي و ساخت و ساز و حقوق و فلسفه . آنگاه به آمار استناد ميكنند كه چون امروز دختر رياضي دان و مهندس كمتر است ، اين "طبع" زن است . 50 سال قبل كه زن‌ها در دانشگاه كمتر بودند يا 150 سال قبل كه زني در دانشگاه نبود هم لابد ميگفتند اين "طبع" زن است ، حالا كه در دانشگاه‌ها دخترها بيشتر هستند اين البته "طبع" زن نيست بلكه يك معضل اجتماعي است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:2  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->