وقتی که من کودک بودم - ده ساله مثلن-، از پنجره اتاقم که به بیرون نگاه می کردی، دو درخت زیبای بید می دیدی که از پشت دیوار خانه پدربزرگ پیدا بودند و تپه ماهور های سبز و خاکی جنوب شرق گرگان که گاهی با بابا برای قدم زدن به آنجا می رفتیم و پشت تپه ماهور ها هم کوه های باشکوه شاهوار.
یک روز صدای اره برقی شنیدم که درخت های زیبای بیدم را قطع می کرد. و چند ماه بعد دو تا آپارتمان بدقواره که مقابل همان درخت های فقید در حاشیه رودخانه زیارت -که از کنار خانه ما می گذرد- قد علم کرده بودند. کودک بودم و ندیده بودم چنین وحشی گری ای را تا آن موقع و گریه کردم برای درخت های بیدم و برای منظره تپه ماهورهای زیبایم.
بابا آمد کنار پنجره و دست گذاشت روی شانه ام و به جای آنکه خاطر آزرده ام را تسلا بدهد جمله ای تاریخی گفت که این روزها بدجور توی ذهنم تکرار می شود:
روزی می رسد که آسمان را هم نمی توانیم ببینیم.
این بار که به خانه برگشتم دیدم سومین خانه کوچه ما هم کوبیده شده و باید در انتظار ساختمان بدترکیب دیگری که آپارتمان می نامندش باشیم. زمزمه هایی به گوش می رسد که همسایه دیوار به دیوارمان هم چنین نیت شومی دارد. که اگر عملی شود باید برای همیشه چشم انداز غربی پنجره ام را که نمایی از درازنو - کوه محبوبم- است، به یاد ها و یادگار ها بسپارم. کوهی که تمام شب های نوجوانی ام پیش از خواب به چراغ روشن دکل رادیوی روی قله اش نگاه می کردم.
این روزها به یاد شعر آتوسا صالحی هستم. همان که می گفت:
درخت ها برای خانه زمین
ستاره ها برای باغ شب کم اند
پرنده های فوج فوج روزهاست
در آسمان شهر من نمی پرند
کسی در آرزوی برگ و بار سبز
به فکر دست خالی کویر نیست
و روی پشت بام های هیچ کس
کلاغ و بادبادک و حصیر نیست
...
این همان کوه محبوب است. همان درازنو. از پنجره من