آن روز چه روزی بود؟ می دانم که صبح چهارشنبه ای بود. زیر آفتاب پاییزی گرمم شده بود. تو نشسته بودی. من ایستاده. تو گفتی عشق. من گفتم عشق نه، شیفتگی. گفتی چرا؟ گفتمت که به وقتش می گویم. خیلی زود وقتش رسید. پیش از آن که آن اندازه بشناسی ام که بدانی چگونه به واژه ها حساس ام. امروز خودت می بینی که آن احساس گنگ و مبهم که تو اصرار داشتی عشق بنامی اش و من اصرار که عشق نه، شیفتگی، حالا بی تفاوتی است. شاید بی زاری حتا. که امیدوارم نباشد، اما اگر باشد، من تعجب نمی کنم. به قول عمو حکایت روابط انسانی همین است.
یک روز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی و روز دیگر احساس می کنی انقدر دوست بوده ای که دیگر، وقت خیانت است! اما می شود همان روز ها که شرح آرزومندی ات ورای حد تقریر است لذت اش را ببری. به جای آن که هی شک کنی. هی دلواپس باشی. می توانی از تمام لحظه های با هم بودن سرشار شوی با آن که می دانی یک روز احساس ات آن قدر عوض می شود که به تقریر هم نمی ارزد.
؛)