تبليغاتX
نگارستان - ناگفته ها
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من
می خواستم بگم :
دیگه برام مهم نیس هرچقدر دلت خواست کلمه های انگلیسی بپرون
وسط حرفات. به چای بگو T، به شیرینی بگو کوکی.
مهم نیس که جمله هات رو چجوری می گی. هرچقدر دوس داری غلط-
غلوط حرف بزن. به درد دل بگو درد و دل.
مهم نیس که کم غذا می خوری. اصلاً دوس نداری نخور. به من چه.
مهم نیس که با پسرا حرف نمی زنی. مهم نیس که سلام هم نمی کنی
بهشون. خودت می دونی.
حتی اگه بری زن اون پسره ی خل و چل هم بشی دیگه برام فرقی نداره
خودت عقل داری. به من چه.
می خواستم بگم که دیگه به من نگو پیشی. خودت رو لوس نکن که اصلاً
حوصله این مسخره بازیاتو ندارم.
می خواستم بگم که از این به بعد تنهایی می رم دوچ سواری. و از اینکه
کلید دوچرخمو گم کردی حسابی از دستت کفری ام.
اما عصر که شد زنگ زدم بهت. به جای همه اینا گفتم میای بریم دوچ سواری؟
و ما باز هم یک ساعت تمام اون سربالایی نفس گیر رو با هم رکاب زدیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:39  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->