پسر هایی که فکر می کنند همه چیز را می دانند و در مواجهه با یک دختر حس می کنند باید نقش راهنما را باز کنند روی اعصابم هستند. پسر هایی که می روند از دختری حمایت کنند و آن قدر دختره را ضعیف و مظلوم و بی پناه جلوه می دهند که گند می زنند به شخصیت و عزت نفس طرف ایضاً روی اعصابم هستند. پسر هایی که با آن ادبیات مزخرف پسرانه - که یک دیکشنری از واژه های جنسی رکیک است- با هم حرف می زنند روی اعصابم هستند. پسر هایی که می دانند ادبیاتشان زنان را به طور ضمنی تحقیر می کند و میگویند همینه که هست و باید بهش عادت کنی روی اعصابم هستند. پسر هایی که افتخار می کنند بگویند با دختر های زیادی پریده اند روی اعصابم اند. پسر هایی که یک معاشرت ساده با هر دختری را به کارنامه پریدن هایشان اضافه می کنند روی اعصابم هستند. پسر هایی که لاف می زنند که حال استاد را گرفته اند یا به زودی خواهند گرفت یا اگر بخواهند می توانند بگیرند، روی اعصابم هستند. برای حفظ سلامت اعصابم غیر از اجتناب از معاشرت با پسرها، راه ساده تر و مدنی تری به ذهنم نمی رسد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:1  توسط نگار نوجوان
|
این نقاشی را هدا حدادی کشیده
می خواهم با باد دوستی کنم تا رازهای دل هایی را بدانم که پنجره هاشان را بسته اند