تبليغاتX
نگارستان - روایتی از ملال و اندوه
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من

اینکه کسی که دوستش داری و شیفته ش هستی از دستت
خسته بشه چیز غم انگیزیه. اما خیلی طبیعیه. همیشه هم
پیش میاد. علتش هم اینه که هر آدمی دنیای خودش رو داره
وبیش تر از یه حدی نمی تونه بقیه رو توش شریک کنه.
اما چیزی که دردناکه اینه که واسه اینکه دلت نشکنه به روت
نیاره و همه تلاششو بکنه که تو متوجه دلزدگیش نشی و
فقط توی دلش از فرط ملال و کسالتی که باعثش تویی آه
بکشه. (گفتن نداره که حالت عکسش هم برای همه پیش
میاد، اینکه از کسی خسته بشن و نتونن بهش بگن)  
حالا قضیه فقط دل شکستن نیستا. عذاب وجدان هم هست.
توی روابط جدی تر، برخورد های دیگران هم هست. گاهی هم
آدما بعضی روابط رو مجبورن حفظ کنن. مثل زن و شوهر ها.

اینجاست که باز من می رسم به نظریه معروفم که انسان برای
تنها بودن خلق شده و نباید به روابطش با آدم ها از یه حدی
بیشتر عمق بده. منظورم عزلت نشینی نیست. منظورم یه جور
تنهایی خاصّه که در عین اینکه رابطه خوب و صمیمانه ای با
آدم ها داری و با دوستان خوبت هم معاشرت می کنی و بهشون
مهر می ورزی، "خود"ت رو با کسی قسمت نمی کنی و برای
خودت نگهش می داری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:9  توسط نگار نوجوان  | 

 
<-persianstat->