دوست ندارم بروم دوری از خانه را دوست ندارم. جاهای گرمسیری را هم. بهش می گم: ولی من شنبه کلاس دارم!! میگه خب حالا یه جلسه نرو! میگم آخه نمیشه این هفته هم که تعطیل بود! میگه حالا کلاس چیز نیس که! کلاس درس نیس که مهم باشه! و من نمی گم که این کلاس برای من از هر کلاس درسی مهم تره و در واقع کلاس های درسی هیچ وقت برام مهم نبودن. و یادم میاد که یک سال من رو با خودشون نبردن نگارمن چون من کلاس کامپیوتر می رفتم و از نظر اون کلاس کامپیوتر مهم بود! حالا مجبورم دو هفته ی طلایی رو جایی و با آدم هایی بگذرونم که دوس ندارم. فقط به این خاطر که اگر نرم اون اوقاتش تلخ می شه! امیدم به اینه که شاید این سفر ناخواسته هم مثل آن سفر ناخواسته ی سه سال پیش پر از معجزه باشه. هشتم مرداد هم سالگرد دوستی من و مارمیه. دوستی ای که این روز ها شده یه رابطه ی نیم بندِ اس ام اسی.
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:57  توسط نگار نوجوان
|
این نقاشی را هدا حدادی کشیده
می خواهم با باد دوستی کنم تا رازهای دل هایی را بدانم که پنجره هاشان را بسته اند