<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نگارستان</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/</link>
<description>هر چه شد انبوه تر گیسوی تو، می شود اندوه تر اندوهِ من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Jul 2008 19:58:08 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مرداد</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;آن روز، روز چندم مرداد&lt;BR&gt;                               یا چندشنبه بود ...&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 19:58:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن و آن</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گاهی عصر ها با هم بیرون می رویم. انجمن موسیقی، شهر کتاب، انجمن خوشنویسان، تپه های زیبا شهر، خیابان لاله، کتابفروشی اوستا و جاهای دیگر. با همه دوستانم فرق دارد. سر وقت، سر قرار می آید و سنجاقی که تصویر کبوتر سفید دارد را به روپوشش می زند. من هم می زنم. گاهی به سنجاق های همسان مان نگاه می کنیم و می خندیم. گاهی صحبتش را ناتمام می گذارد و می گوید که مرا خوش دارد.من تنها لب خند می زنم. نمی گویمش که خوش دارمش. کتاب هایم را می دهم بخواند. آهنگ هایش را می دهد بشنوم. گاهی صدایش اوج می گیرد. وقتی درباره زیبایی حرف می زند. یا درباره واژه ها. گاهی هم سکوت می کنیم. سکوت می کنیم و چیزی در دل های مان جاری ست. چیزی که زلال است و روشن و خنک. مثل شب های تابستان های کودکی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 20:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما&lt;BR&gt;از کنار مخفی های هم می گذریم&lt;BR&gt;     لب خند می زنیم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    عشق می ورزیم و&lt;BR&gt;              عشق می ورزیم&lt;BR&gt;                        تا زخمی دیگر.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;       &lt;EM&gt; « ضیا موحد»&lt;/EM&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوت زنان ...!</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>ام روز اولین روز کاراموزیم بود. به نظرم بد نیست یک دفترچه تهیه کنم و تمام سوتی هایی که در طول این دوره ازم صادر می شه  رو یادداشت کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 20:58:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرو کوچک من</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;می گفتند بداخلاق است و به غریبه ها روی خوش نشان نمی دهد. همین جوری اش هم اخمو و جدی است و کسی را تحویل نمی گیرد. من فقط سه بار دیده بودمش. یک، هشت و چهل روزگی. می خواستم ببینم این موجود کوچک که مثل من یک خواهر بزرگتر - آن هم دقیقن چهارسال بزرگتر- دارد و ابروهایش هم می گویند شبیه من است و اخلاقش هم به اخلاق کودکی خودم رفته چه جوری است. بالاخره ام روز رفتم دیدار خانم و شیر خوردن و خوابیدنش را تماشا کردم. بیدار که شد یک کمی به هم نگاه کردیم. لب خند زدم. لب خند زد. برایش یک بوسه هوایی فرستادم. خوشش آمده بود و دست هایش را از شادی تکان می داد. چند دقیقه که گذشت دیگر نمی توانستم از کنارش تکان بخورم. جیغ می کشید و بی تابی می کرد. می نشستم کنارش تا دوباره بخندد. به هم نگاه می کردیم. انگار می گفت: حیف نبود اگر من به دنیا نمی آمدم ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=اوقوم! hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/10houc0.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 17:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه خوب است</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پیش تر ها توضیح می دادم برای مردم؛ وقتی تعجب شان را از رفتارم، لباس پوشیدنم و ماتیک نزدنم می دیدم یا انتقادشان را نسبت به رفتار و ظاهرم - که عقیده داشتند دخترانه نیست- می شنیدم. توضیح می دادم، دلیل می آوردم حتا! و بحث می کردم. &lt;BR&gt;حالا فقط به روی شان لب خند می زنم. توضیحی به کسی نمی دهم. از قضاوتی نمی رنجم. نمی خواهم کسی را متقاعد کنم که بدون کیف و ماتیک و کفش پاشنه بلند هم من یک زن ام. با مو های کوتاه یا بلند به یک اندازه زن ام. با شلوار یا با دامن. که زن بودن برای من گاهی لذتی ست از یک شعر سپید کوتاه. گاهی بغل کردن و بوسیدن درختان تنومند چنار خیابان &quot;دِی&quot; در بیست و دو سالگی ست. گاهی لب خندی ست که توی آیینهء دستشویی به خودم می زنم. گاهی &quot;بازو&quot; را در جزوه دینامیک ماشین &quot;بانو&quot; نوشتن است. صبح زود با کوه های شاهوار سلام و احوالپرسی کردن است. برای رودخانه زیارت شعر خواندن است.&lt;BR&gt;مدت هاست که دیگر هیچ چیز را برای هیچ کسی توضیح نمی دهم. لب خند می زنم، دست ها توی جیب، سوت زنان می روم..&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه خوب است زن بودن&lt;BR&gt;چه خوب است زن بودن*&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* &lt;A href=&quot;http://pinedooz.blogfa.com/post-85.aspx&quot; target=_blank&gt;پ ن: با اجازه هدا حدادی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 12:12:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهری ست پر ظریفان، وز هر طرف نگاری</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تعجب می کنم از ادب و خوش اخلاقی راننده تاکسی و سبزی فروش و متصدی بانک. &lt;BR&gt;تعجب می کنم از راننده ها که وقتی عابر پیاده می بینند سرعتشان را کم می کنند&lt;BR&gt;تعجب می کنم از مردانی که از کنارم رد می شوند بی آنکه زل بزنند توی چشم هایم.&lt;BR&gt;تعجب می کنم از مردمی که خنده روی لب هایشان است و چهره هایی که عبوس و&lt;BR&gt;درهم نیست ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر وقت برمی گردم گرگان اولش اینطوری ام. چند روزی طول می کشه تا دوباره عادت کنم&lt;BR&gt;به شهر شاد و مردم مهربان و خوش خلقم.&lt;BR&gt;هرچند توی اون روستای کثیف - که حتا رغبت نمی کنم اسمشو بیارم- خیلی سختی&lt;BR&gt;می کشم اما این فایده رو داره که خوبی های وطنم رو بیش تر و به تر ببینم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 09:54:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگر !</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>دلا ! دیدی که خورشید از شب سرد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چو آتش سر ز خاکستر بر آورد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نگر تا این شب خونین سحر کرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه خنجر ها که از دل ها گذر کرد</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 20:43:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>آی خدا ! ببین این امتجانا چکار کرده با من! آخه این چرندیات چیه من نوشتم ؟ اون هم با نثر تاریخ بیهقی!&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 06:42:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چون این</title>
<link>http://ninan.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;چون این که مشتاقانه لحظه سپر افکندن مرا چشم داری &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;دلم می شکند. دلم می شکند یارا! تو چگونه یاری هستی که یاری کردن نیاموخته ای؟ با خشنودی از  آینده ای، از روزی سخن می گوئی که من وا خواهم داد. که تسلیم خواهم شد. که این شیوه – به زعم تو- نامعمول  زندگی را رها خواهم کرد. از آن چه سخت می خواهم دست خواهم کشید  و به آن چه نمی خواهم تن خواهم داد. که  اجازه خواهم داد که تقدیر مرا &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;در خود فرو برد.&lt;BR&gt;بدان یارا&lt;BR&gt;که من چون این که هستم، زنده ام&lt;BR&gt;که اینگونه سرخوشانه مرگ مرا به انتظار نشسته ای&lt;/FONT&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 22:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninan&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>ninan</dc:creator>
<guid>http://ninan.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
